مىكرد ، در جنگ مسلمانان شركت كرد . كنيزى نصيب مردى شد و يزيد او را از آن مرد گرفت و مرد به ابوذر متوسل شد . ابوذر با او نزد يزيد آمد و سهبار او را امر به رد كنيز كرد و او بهانه مىآورد . سرانجام ، ابوذر گفت : به خدا سوگند ، اگر تو چنين مىكنى ، همانا من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : اول كسى كه سنت مرا تغيير دهد ، مردى از بنىاميه است . اين بگفت و روى از او بگردانيد . يزيد او را تعقيب كرد و گفت : ترا به خدا سوگند ، آيا منم آنكس كه گفتى ؟ ابوذر پاسخ داد : نمىدانم ، و يزيد كنيز را پس داد .
ابن حجر هيثمى گويد : اين حديث با روايتى كه در آن تصريح به يزيد شده و قبلا بدان اشارت رفت ، منافاتى ندارد ، زيرا از دو حال خالى نيست : يا كلام ابوذر را كه گفت :
نمىدانم ، حمل بر حقيقت كنيم و مقصود اين باشد كه در علم او چنين ابهامى وجود دارد و اين ابهام در روايت نخستين برداشته شده است ، و يا بگوييم : ابوذر مىدانسته كه آن مرد اموى ، همان يزيد است ، ولى از ترس فتنه و آشوب ، از تصريح بدان خوددارى كرده است ، خصوصا كه ميان او و بنىاميه مطالب و جريانات ديگرى بوده كه هرگاه تصريح مىكرد ، آنان را وامىداشت ابوذر را متهم به دشمنى و بدرفتارى نسبت به خود كنند . « 1 »
اما در باب اظهارنظر خضرى در محدود ساختن خلافت به يك خانواده بايد گفت كه ما از اين بابت ايرادى به او نمىگيريم ، بلكه سخن ما در ناشايستگى خانوادهء موردنظر اوست . بلى ، هرگاه خلافت در يك خاندان باشخصيتى محدود مىشد كه به زيور لياقت و كاردانى از نظر دينى و سياسى آراسته بودند ، سخنى نبود ، ولى هرگاه لياقت نباشد ، هيچگاه طرفدار خاندانى معين نخواهيم بود ، زيرا تنها محدودكردن مسئلهء خلافت به يك خانواده براى ريشهكن ساختن فساد و پايان دادن سريع به اختلاف ، كافى نيست .
بنابراين ، وقتى مردم از خليفه حيفوميل ديدند ، بر او مىشورند و او را از مقام خلافت عزل مىكنند و طبعا اشخاص پاكدامنتر ، جوانمردتر و با اصالتتر از او ، جاى او را مىگيرند . در اين صورت ، با وجود بىلياقتى خليفه ، محدودكردن خلافت به يك خاندان ، چه فسادى را ريشهكن تواند كرد ؟
هامش
( 1 ) . تطهير الجنان 145 در حاشيهء الصواعق .