همين حديث را به سندى كه همهء رجالش صحيح و مورد وثوقند ، حافظ نسائى در خصائص 7 و حاكم در المستدرك : 3 / 132 نقل كردهاند و حاكم و ذهبى صحّت آن را تأييد كردهاند . نيز طبرانى ، چنان كه در مجمع الزوائد آمده است ، و هيثمى با تأييد صحّت حديث ، آن را نقل كردهاند . ابو يعلى هم ، چنان كه در البداية و النّهاية آمده ، و ابن عساكر در الاربعين الطّوال ، و ابن حجر در الاصابة : 2 / 509 و گروه ديگرى كه در همين كتاب نام آنها را برديم « 1 » ، همگى ناقلان اين حديثند .
بدين ترتيب ، او چه حقّ دارد كه حديث را به دروغ مرسل خواند و سند متّصلش را كه صحيح و ثابت هم هست ، منكر گردد ؟ آيا با امانتهاى نبوّت اينطور بايد رفتار كرد ؟ آيا اين دست امانت است كه با سنّت پيامبر و علم و دين اينچنين بازى مىكند ؟
شگفتتر از اين نسبت نادرست ، اظهارنظر او در جملههاى حديث براى تباهكردن معنى و مفاد آن است ، به اين پندار كه سخن منسوب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : لا ينبغى ان اذهب الّا و انت خليفتى : شايسته نيست من بروم مگر اينكه در نبودنم تو خليفهء من باشى ، به اين دليل دروغ است كه پيامبر چندبار ديگر از مدينه خارج شد و جانشينش در هرنوبت كسانى غير از على بودند .
هركس حقيقت امر را در اوضاع و احوال جارى در حديث بنگرد ، مىفهمد كه اين موضوع ، يك واقعهء شخصى است كه از خود داستان تجاوز نمىكند ، زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىدانست كه در اين سفر جنگى روى نمىدهد و مدينه از اين نظر كه مسلمانان از ناحيهء عظمت پادشاه روم ( هرقل ) و پيشدستى سپاه جرّارش دچار اضطراب بودند ، نياز شديد به جانشينى فردى چون امير المؤمنين عليه السّلام داشت . اينان گمان مىكردند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و صحابهء ملازمش قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارند و ازاينرو ، گروهى از منافقان تخلّف ورزيدند و نزديكترين احتمال در مدينه بعد از غيبت پيامبر اين بود كه منافقان براى تضعيف قدرت و تقرّب به حاكم بلاد روم كه در آنوقت عازم مدينه بود ، دست به يك شورش انقلابى بزنند .
هامش
( 1 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 1 / 51 .