مردم اشعار دعبل را نوشتند و رفتند . چون پدرم به خانه برگشت گفت : واى بر شما ! آنقدر بىخوراك مانده بوديد كه جز خروس دعبل چيزى براى خوردن نيافتيد ؟ سپس شعر را خواند و به من گفت : هرچه مىتوانى مرغ و خروس مىخرى و براى دعبل مىفرستى ، ورنه اسير زبانش خواهيم شد . و من چنين كردم .
2 - اسحاق نخعى گفته : در بصره با دعبل نشسته بوديم و غلامش ثقيف نيز به خدمتش ايستاده بود ، عربى كه در جامهاى خزّ مىخراميد ، عبور كرد . دعبل به غلامش گفت : اين عرب را به نزد من فراخوان . غلام اشاره كرد و عرب آمد . شاعر پرسيد : از كدام مردمى ؟ گفت : از بنى كلاب . گفت : از كدام يك از فرزندان كلابى ؟ گفت : از زادگان ابى بكرم . دعبل پرسيد ؟ آيا گوينده اين اشعار را مىشناسى :
- خبر يافتم ، كه يكى از كلبيان به سرزنشم نشسته است و هرجا كلاب باشند ، درود و ثنا نباشد .
- اگر من ندانسته باشم كه كلبيان ، سگ و من شير شرزهام ، پدرم از دودمان قيس بن عيلان و مادرم از خاندان حبطه باد .
عرب گفت : اين شعر از دعبل است كه دربارهء عمرو بن عاصم كلابى سروده . آنگاه از شاعر پرسيد : تو از كدام خاندانى ؟ دعبل را خوش نيامد كه بگويد : خزاعيم ، چه عرب هجوش مىكرد . پس گفت : من به گروهى وابسته و سرافرازم كه شاعر دربارهشان سروده است :
- مردمى كه على - آن بهترين خلق - و جعفر و سجّاد ذو ثفنات از آنهاست .
- و به روز سرافرازى به محمّد و جبرئيل و قرآن و سورههاى آن مىبالند .
اعرابى مىگريخت و مىگفت : ما را با محمّد و جبرئيل و قرآن و سورههايش چه نسبت ! !
3 - حسين بن ابى السرى گفت : دعبل به جهت رفتار ناخوشايند ابى نصر بن جعفر بن اشعث با آنكه پيش از اين آموزگارش هم بود ، عصبانى شد و در هجو پدرش چنين سرود :
الغدير ( فارسى ) — صفحة 541
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٥٤١