- هان ! اميران مخزّم را از من بخريد ، چه من حسن و دو فرزند رجاء را به درهمى مىفروشم .
- و رجاء را سرانه مىدهم ، دينار را نيز بىپشيمانى مىفروشم .
- اگر آنها را به سبب عيبى كه دارند به سويم بازبرگردانند . يحيى بن اكثم پس نخواهد آورد .
خوشمزگىها و نوادر دعبل
1 - احمد بن خالد آورده است : روزى به بغداد در خانهء صالح بن علىّ بن عبد القيس بوديم . گروهى از دوستان نيز با ما بودند در اين هنگام خروسى از خانهء دعبل پريد و بر لانهاى كه در فضاى خانهء صالح بود فرود آمد . چون چنين ديديم گفتيم : اين شكار روزى ماست آن را گرفتيم . صالح گفت : با آن چه كنيم ؟ گفتيم : آن را مىكشيم . پس سرش را بريديم و كبابش كرديم و خورديم . دعبل از خانه درآمد و جوياى خروس شد . دانست كه در خانه صالح نشسته ، در جستجوى آن به نزدمان آمد و خروس را از ما خواست . ما منكر ديدن آن شديم و آن روز را به نگرانى به سر برديم ، چون فردا شد دعبل به مسجد آمد و نماز بامداد را گزارد . سپس در آن مسجد كه انجمن مردم بود و گروهى از دانشمندان گرد مىآمدند و مردم به خدمتشان مىرسيدند ، نشست و چنين خواندن گرفت :
- صالح و مهمانانش خروس اذانگوى ما را مثل پهلوانى كه در ميان مهلكه افتد اسير كردند .
- و پسران و دختران خود را به بال و پر كندن آن گماشتند .
- و چنان شتابزده در خوردن آن به جان هم افتادند كه گويى خاقان را به بند كشيده يا افواج قبيلهء همدان را درهم شكستهاند .
- خروس را چنان به دندان كشيدند كه دندانشان كنده شد و پشت سرشان به سنگ ديوار شكست .