تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
- هان ! اميران مخزّم را از من بخريد ، چه من حسن و دو فرزند رجاء را به درهمى مىفروشم . - و رجاء را سرانه مىدهم ، دينار را نيز بىپشيمانى مىفروشم . - اگر آنها را به سبب عيبى كه دارند به سويم بازبرگردانند . يحيى بن اكثم پس نخواهد آورد .

خوشمزگىها و نوادر دعبل

1 - احمد بن خالد آورده است : روزى به بغداد در خانهء صالح بن علىّ بن عبد القيس بوديم . گروهى از دوستان نيز با ما بودند در اين هنگام خروسى از خانهء دعبل پريد و بر لانه‌اى كه در فضاى خانهء صالح بود فرود آمد . چون چنين ديديم گفتيم : اين شكار روزى ماست آن را گرفتيم . صالح گفت : با آن چه كنيم ؟ گفتيم : آن را مىكشيم . پس سرش را بريديم و كبابش كرديم و خورديم . دعبل از خانه درآمد و جوياى خروس شد . دانست كه در خانه صالح نشسته ، در جستجوى آن به نزدمان آمد و خروس را از ما خواست . ما منكر ديدن آن شديم و آن روز را به نگرانى به سر برديم ، چون فردا شد دعبل به مسجد آمد و نماز بامداد را گزارد . سپس در آن مسجد كه انجمن مردم بود و گروهى از دانشمندان گرد مىآمدند و مردم به خدمت‌شان مىرسيدند ، نشست و چنين خواندن گرفت : - صالح و مهمانانش خروس اذان‌گوى ما را مثل پهلوانى كه در ميان مهلكه افتد اسير كردند . - و پسران و دختران خود را به بال و پر كندن آن گماشتند . - و چنان شتابزده در خوردن آن به جان هم افتادند كه گويى خاقان را به بند كشيده يا افواج قبيلهء همدان را درهم شكسته‌اند . - خروس را چنان به دندان كشيدند كه دندانشان كنده شد و پشت سرشان به سنگ ديوار شكست .