تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
گفت : بخوان . و عبد اللّه اين سرودهء دعبل را خواند : - سيراب و آباد باد روزگار جوانى و عشق روزگارى كه در جامهء شادكامى مىخراميدم ، - روزگارى كه شاخه‌هاى درخت وجودم تازه و شاداب بود و من از شكوفايى آن بر هر بام و درى به بازى مىنشستم . - بس كن ! و ياد زمانه‌اى را كه دورانش به سر آمده ، فروگذار و از حريم نادانى پاى دركش ، - و از مدايحى كه مىسرايى به سوى رهبرانى روى آر كه از خاندان كرامت و اعجازند . مأمون گفت : به خدا سوگند وى به چنان گفتار و انديشه عميقى در يادكرد خاندان پيغمبر دست يافته است كه در وصف ديگران به آن نمىرسد . سپس گفت : دعبل دربارهء سفر دور و درازى كه برايش پيش‌آمده است نيز شعر نيكويى سروده است و آن اين است : - آيا زمان آن نرسيده است كه تا من نمرده‌ام ، مسافران به وطن برگردند . - در آن حال كه توانايى جلوگيرىكردن از ريزش اشكى كه از درد دل حكايت داشت نداشتم . - گفتم : بگو : چه خانه‌هايى كه جمع آن پراكنده شد و چه جمع‌هاى پراكنده‌اى كه پس از گرد آمدن دوباره از هم پاشيدند . - آنگاه گفت : من هيچ سفرى نكرده‌ام ، كه اين ابيات را در سفر و در همهء گشت و گذارهايم تا گاه بازگشت در پيش چشم نداشته باشم . 9 - ميمون بن هارون آورده است كه دعبل ، دينار بن عبد اللّه و برادرش يحيى را مىستود و آنگاه كه از رفتار آنها ناخشنود شد در هجوشان چنين سرود : - گناهانمان پيوسته خوارمان مىداشت تا گاهى كه ما را به دامان يحيى و دينار انداخت ، - همان گوساله‌هاى نادانى كه نسلشان قطع نشده و سجدهء آفتاب و آتش بسيار كرده‌اند . و گفته است : دعبل دربارهء آن دو و حسن بن سهل و حسن بن رجاء و پدرش نيز چنين سروده است :