گفت : بخوان . و عبد اللّه اين سرودهء دعبل را خواند :
- سيراب و آباد باد روزگار جوانى و عشق روزگارى كه در جامهء شادكامى مىخراميدم ،
- روزگارى كه شاخههاى درخت وجودم تازه و شاداب بود و من از شكوفايى آن بر هر بام و درى به بازى مىنشستم .
- بس كن ! و ياد زمانهاى را كه دورانش به سر آمده ، فروگذار و از حريم نادانى پاى دركش ،
- و از مدايحى كه مىسرايى به سوى رهبرانى روى آر كه از خاندان كرامت و اعجازند .
مأمون گفت : به خدا سوگند وى به چنان گفتار و انديشه عميقى در يادكرد خاندان پيغمبر دست يافته است كه در وصف ديگران به آن نمىرسد . سپس گفت : دعبل دربارهء سفر دور و درازى كه برايش پيشآمده است نيز شعر نيكويى سروده است و آن اين است :
- آيا زمان آن نرسيده است كه تا من نمردهام ، مسافران به وطن برگردند .
- در آن حال كه توانايى جلوگيرىكردن از ريزش اشكى كه از درد دل حكايت داشت نداشتم .
- گفتم : بگو : چه خانههايى كه جمع آن پراكنده شد و چه جمعهاى پراكندهاى كه پس از گرد آمدن دوباره از هم پاشيدند .
- آنگاه گفت : من هيچ سفرى نكردهام ، كه اين ابيات را در سفر و در همهء گشت و گذارهايم تا گاه بازگشت در پيش چشم نداشته باشم .
9 - ميمون بن هارون آورده است كه دعبل ، دينار بن عبد اللّه و برادرش يحيى را مىستود و آنگاه كه از رفتار آنها ناخشنود شد در هجوشان چنين سرود :
- گناهانمان پيوسته خوارمان مىداشت تا گاهى كه ما را به دامان يحيى و دينار انداخت ،
- همان گوسالههاى نادانى كه نسلشان قطع نشده و سجدهء آفتاب و آتش بسيار كردهاند .
و گفته است : دعبل دربارهء آن دو و حسن بن سهل و حسن بن رجاء و پدرش نيز چنين سروده است :
الغدير ( فارسى ) — صفحة 539
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٥٣٩