نزد خود در سرّ من راى خواند و ابو تمام چكامهاى چند دربارهاش سرود و معتصم صلهاش داد و بر شعراى روزگارش مقدم داشت ، ابو تمام به بغداد آمد و در عراق و ايران به گشت و گذار پرداخت محمّد بن قدامه وى را در قزوين ديده كه در آنجا با اديبان و عالمان همنشينى و همگروهى داشته است . او به بزمآرايى و خوشخويى و بزرگمنشى موصوف بود .
حسين بن اسحاق گفت : به بحترى گفتم : مردم مىپندارند كه تو از ابو تمام شاعرترى .
گفت : به خدا كه اين سخن براى من سودى و براى او زيانى ندارد . به خدا كه من نانى جز به بركت او نخوردهام . البته دوست مىداشتم كه حقيقت همين باشد كه گفتهاند ولى به خدا سوگند كه من پيرو و پناهنده و ريزهخوار خوان اويم ، نسيم من در هواى او باز ايستاد و زمين من در برابر آسمانش ، پست نمود . « 1 »
بحترى در سرآغاز شاعرى و شكوفايى شعرش به نزد ابى تمام كه در حمص بود ، آمد و شعر خود را هنگامى كه ديگر شعرا به قصد عرضهء شعر به نزدش آمده بودند بر او خواند ابو تمام چون شعرش را شنيد روى به او آورد و ديگران را واگذاشت و چون همه رفتند ، گفت : از ميان شاعرانى كه برايم شعر خواندند ، تو از همه شاعرترى اينك حالت چگونه است ؟ بحترى از نادارى شكايت كرد و ابو تمام نامهاى براى مردم « معرّهء نعمان » نوشت و به استادى بحترى گواهى داد و پايمردى كرد و به شاعر نيز گفت : آنان را بستاى .
وى به نزد مردم معره آمد و آنها به سبب نامهء ابى تمام مقدمش را گرامى داشتند و چهار هزار درهم برايش مقرر كردند . و اين نخستين ثروتى بود كه به وى رسيد . از آن پس ابو تمام ، بحترى و شعرش را مىستود و وى نيز از ملازمان ابو تمام شد ، به بحترى گفتند .
تو شاعرترى يا ابو تمام ؟ گفت : اشعار خوب او از سرودههاى نيكوى من و گفتههاى بد من از ابيات ضعيف او بهتر است و گفتهاند كه از ابو العلاء معرّى پرسيدند : از اين سه تن كدام شاعرترند : ابو تمام يا بحترى يا متنبّى ؟ گفت : متبنّى و ابو تمام دانشمندند و تنها بحترى شاعر است و گفتهاند : بحترى يكى از اشعار خود را براى ابى تمام خواند ، وى
هامش
( 1 ) . تاريخ ، خطيب بغدادى : 8 / 248 .