تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
- خداوند ، ادب‌هاى گردآوردهء مرا ، در ميان اين خران و گوسفندان و گاوان تباه كرد . - اينان به سخنان من گوش نمىدهند و چگونه چهارپايان سخن انسان را مىشنوند ؟ - تا خاموشند ، انسانند و چون به حرف آيند ، به قورباغه‌هاى درون گل و لاى مىمانند . 3 - سيّد در راهى ، با زنى تميمى و اباضى مذهب ، همراه شد . زن را خوش آمد و گفت : مىخواهم در اين سفر با تو ازدواج كنم سيّد گفت : و اين پيوند مانند نكاح امّ خارجه بىحضور ولىّ و شهود خواهد بود . زن خنديد و گفت : تا ببينيم در اين صورت تو كيستى ؟ سيّد چنين سرود : - اگر از خاندانم مىپرسى ، از مردى پرسش كرده‌اى كه در ميان مردم ذى يمن در اوج عزت است . - در منازل يمن ، قدرت من به قبائل ذو كلاع و ذو رعين و همدان و ذويزن و ازد است . - آرى ، ازد سرزمين عمان كه چون مآثر گذشته آنها را برشمرند ، در شمار بزرگانند ، - با اينكه دخترشان از ازدواج من خارج شد خانهء آنها خانهء من و سرزمين گستردهء آنها ، وطن من است . - مرا دو منزل است ، منزل عالى من در لحج و سراى عزتم در عدن است و مهرى كه با آن اميد رهايى از سرنگونى در دوزخ دارم ، متعلق به ابو الحسن هادى عليه السّلام است . زن گفت : شناختمت ، و عجيب‌تر از اين چيزى نيست ؛ مردى يمنى و رافضى با زنى تميمى و اباضى ، اين دو چگونه جمع مىآيند ؟ سيّد گفت : به نيك‌انديشى تو و اينكه سگ نفس را برانى و هيچ‌يك از ما يادى از گذشته و مذهب خود نكند . زن گفت : آيا ويژگى زناشويى اين نيست كه چون معلوم و مسلم شد ، پوشيده‌ها را پيدا و نهان‌ها را هويدا مىكند ؟ سيّد گفت : پيشنهاد ديگرى دارم ، زن گفت : چيست ؟ گفت : متعه كه هيچ‌كس بدان پى نمىبرد ، زن گفت : آن به زنا مىماند . گفت : به خدا پناه ببر ، از اينكه پس از ايمانى كه به قرآن آوردى ، به آن كافر گردى ؟ گفت : چرا ؟ سيّد گفت : مگر نه خداى تعالى فرموده است :