حصم به نزدش مىآيند از غايت غرور و كبر و سركشى او ديده بر او نمىگشايند .
- و اگر تو از او دستگيرى نمىكردى ، او گرسنهء برهنهاى بيش نبود .
پس سوار داخل شد و چون منصور او را ديد خنديد و گفت : آيا داستان اياس بن معاويه « 1 » كه شهادت فرزدق را پذيرفت و شهود ديگرى خواست ، نشنيدهاى ؟ چرا خويشتن را در معرض سيّد و زبان او قرار مىدهى ؟ آنگاه به سيّد دستور داد كه با سوّار سازش كند و از او پوزش طلبد و سيّد چنين كرد ولى سوّار عذرش را نپذيرفت و او چنين سرود :
- به نزد نابكارى از خاندان عنبر به عذرخواهى رفتم امّا عذرم پذيرفته نشد .
- پس نفس خود را سرزنشكنان گفتم : بس كن .
- آيا آزادمردى چون تو ، به نزد مردى عنبرى به عذرخواهى از اعمال خود مىرود ! ؟
- اى سوّار ! پدر تو دزد بز پيغمبر و مادرت دختر ابى جحدر است .
- و ما على رغم تو ، گمراهان و زشتكاران را ، رافضيم .
و نيز گفته است : به سيّد خبر رسيد كه سوّار گروهى را آماده كرده است كه به سرقت او در نزد سوّار شهادت دهند تا دست سيّد را ببرد . شكايت به ابى جعفر برد و او سوّار را خواست و گفت : ترا از حكومت بر سيّد ، خواه به سود او باشد يا به زيانش ، انداختيم .
سوّار تا مرد ديگر با سيّد به بدى رفتار نكرد .
7 - اسماعيل بن ساحر گفت : دو مرد از خاندان عبد اللّه بن دارم ، دربارهء برترى اصحاب پس از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله با يكديگر ستيز مىكردند ، تا سرانجام به داورى نخستين كسى كه بر آنها بگذرد ، رضا دادند . سيّد در رسيد و آنها در حالى كه نمىشناختندش به سويش آمدند و آنكه على را برتر مىدانست چنين گفت : من و اين مرد دربارهء بهترين مردم پس از پيغمبر اختلاف پيدا كردهايم من گفتهام برتر از همه على بن ابى طالب است .
سيّد سخنش را قطع كرد و گفت : مگر اين زنازاده را سخن ديگرى است ؟ حاضران
هامش
( 1 ) . وى اياس بن معاوية بن قره مزنى بصرى است كه عمر بن عبد العزيز داورى بصره را به وى سپرد و در سال 122 درگذشت و داستان پذيرفتن وى گواهى فرزدق را در الاغانى : 11 / 50 مىتوان يافت . ( مؤلّف )