تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
به وى گفت : برخيز اى رافضى ! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد . سيّد بيرون آمد و چنين سرود : - اى سوّار ! پدرت پسر دزد بز پيغمبر و تو پسر دختر ابي جحدرى . - و ما ، على رغم تو ، از گمراهان و زشتكاران بيزاريم . سپس شعرى سرود و بر پاره‌اى كاغذ نوشت و درخواست كرد تا آن را با ديگر كاغذها جلو سوّار گذارند . سوّار نامه را برگرفت و چون بر آن اشعار آگاهى يافت به سوى ابى جعفر منصور كه بر جسر اكبر فرود آمده بود ، آورد تا از او در مخالفت با سيّد مدد گيرد . سيّد ، در رسيدن به نزد منصور بر او پيشى گرفت و قصيدهء خود را كه در آن چنين سروده بود خواند : - اى منصور ! اى امين خدا و اى بهترين فرمان‌روا ! - به راستى كه سوار بن عبد اللّه بدترين قاضى است . - او عثمانى و جملى است و پذيراى فرمان شما نيست . - جدّ او ، دزد بز پيغمبر و تبهكارى از تبهكاران بود . - و كسى بود كه پيغمبر را از پشت ديوار خانه بانگ مىزد : - اى فلانى ! به در آى كه ما فلان كاره‌ايم . - مرا از شر چنين آدمى بازدار ، كه خدا او را از شر بلاها باز ندارد . - او در ميان ما ، سنّت‌هايى كه يادگار سركشان بود به‌جا گذاشت . - ما او را هجو كرديم و هركس هجو كند به بلاهاى بزرگ گرفتار آيد . ابو جعفر منصور خنديد ، و گفت : ترا به قضا گمارديم اينك ، آن‌چنانكه سوّار را هجو كردى ، خود را ستايش كن و سيّد چنين گفت : - من ، از خاندان حميرم ، خاندانى كه از جوانمردى و بخشندگى ، مايه‌ور است . - سوگند ياد كرده‌ام كه هيچ بخشندهء بلندپايه و سرافرازى را نستايم . - مگر از خاندان برجستهء بنى هاشم ، چه آنان را دست بخشنده‌اى است كه از ديدگاه من قابل ستايش است .