تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
4 - ابو سليمان ناجى ، براى من حديث كرد و گفت : روزى « المهدى » كه ولى عهد منصور بود جلوس كرده بود تا صله‌هاى قريش را به آنان بدهد ، و نخست از بنى هاشم شروع كرد تا نوبت به ديگر افراد قريش رسد . سيّد آمد و به پرده‌دار منصور ، ربيع‌نامه‌اى سر به مهر داد و گفت : در اين نامه اندرزى به امير است . آن را به وى برسان و در آن اين ابيات بود : - به ابن عبّاس كه همنام محمّد است ، بگو به خاندان عدّى درهمى مده . - و بنى تيم بن مره را نيز محروم دار كه اينها ، بدترين مردم گذشته و آينده‌اند . - چون به آنان بخشش كنى ، سپاس نعمت را به جا نيارند و پاداش ترا به ناسزا و مذمت دهند . - و اگر آنها را امين دانى و يا به كارى بگمارى ، با تو خيانت كنند و خراجت را به غنيمت برند . - و اگر بخششت را از آنها بازگيرى ، اين منع را آنها در روزهايى كه فرمانروا بودند آغاز كرده‌اند و ستمگرانى بيش نبودند . - اينها عموهاى پيغمبر و فرزندان و دختر وى را كه همانند مريم بود ، از ارث محمّد صلّى اللّه عليه و آله منع كردند ، - و زمام امر خلافت را ، بىآنكه به اين كار برگزيده شده باشند بدست گرفتند و چنين كارى در اثبات گنهكارى آنان كافى است . - اينان كه سپاس نعمت‌هاى پيغمبر را به جا نياوردند ، آيا پاس نعمت ديگرى را مىدارند ؟ - خداوند به بركت وجود محمّد ، بر آنان منت نهاد و هدايتشان كرد و به پوشاك و خوراك رساند . - اما آنها وصى و ولى او را به ناروايىها رنج دادند و به كامش زهر ريختند . مهدى ، نامه را براى كاتب خود ابو عبد اللّه معاويه بن سيار فرستاد و گفت : عطا را قطع كن و او ديگر صله‌اى نبخشيد و مردم بازگشتند سيّد از در درآمد و چون مهدى او را ديد ،