4 - ابو سليمان ناجى ، براى من حديث كرد و گفت : روزى « المهدى » كه ولى عهد منصور بود جلوس كرده بود تا صلههاى قريش را به آنان بدهد ، و نخست از بنى هاشم شروع كرد تا نوبت به ديگر افراد قريش رسد . سيّد آمد و به پردهدار منصور ، ربيعنامهاى سر به مهر داد و گفت : در اين نامه اندرزى به امير است . آن را به وى برسان و در آن اين ابيات بود :
- به ابن عبّاس كه همنام محمّد است ، بگو به خاندان عدّى درهمى مده .
- و بنى تيم بن مره را نيز محروم دار كه اينها ، بدترين مردم گذشته و آيندهاند .
- چون به آنان بخشش كنى ، سپاس نعمت را به جا نيارند و پاداش ترا به ناسزا و مذمت دهند .
- و اگر آنها را امين دانى و يا به كارى بگمارى ، با تو خيانت كنند و خراجت را به غنيمت برند .
- و اگر بخششت را از آنها بازگيرى ، اين منع را آنها در روزهايى كه فرمانروا بودند آغاز كردهاند و ستمگرانى بيش نبودند .
- اينها عموهاى پيغمبر و فرزندان و دختر وى را كه همانند مريم بود ، از ارث محمّد صلّى اللّه عليه و آله منع كردند ،
- و زمام امر خلافت را ، بىآنكه به اين كار برگزيده شده باشند بدست گرفتند و چنين كارى در اثبات گنهكارى آنان كافى است .
- اينان كه سپاس نعمتهاى پيغمبر را به جا نياوردند ، آيا پاس نعمت ديگرى را مىدارند ؟
- خداوند به بركت وجود محمّد ، بر آنان منت نهاد و هدايتشان كرد و به پوشاك و خوراك رساند .
- اما آنها وصى و ولى او را به ناروايىها رنج دادند و به كامش زهر ريختند .
مهدى ، نامه را براى كاتب خود ابو عبد اللّه معاويه بن سيار فرستاد و گفت : عطا را قطع كن و او ديگر صلهاى نبخشيد و مردم بازگشتند سيّد از در درآمد و چون مهدى او را ديد ،
الغدير ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٧٩