ديگرى جز اين خاندان نمىآرايم .
- مرا از مهر خاندان محمّد بازمىداريد ؟ حال آنكه محبت آنان وسيلهء تقرب من است .
- دوستى آنها چون نماز است و به راستى كه اين دوستى پس از نماز ، از همه چيز واجبتر است . « 1 »
مرزبانى گفته است : عباسه دختر سيّد براى من حديث كرد و گفت : پدرم به من مىگفت : در روزگارى كه كودك بودم مىشنيدم كه پدر و مادرم امير مؤمنان را دشنام مىدهند ، من از خانه بيرون مىآمدم و گرسنه مىماندم و اين گرسنگى را بر بازگشت به جانب آنها ترجيح مىدادم و چون علاقه به دور بودن داشتم و از آنها بدم مىآمد شبها را در مساجد بروز مىآوردم ، تا گرسنگى ناتوانم مىكرد و به خانه مىرفتم و خوراكى مىخوردم و بيرون مىآمدم . چون كمى بزرگ شدم و به عقل خود رسيدم و شاعرى را آغاز كردم ، به پدر و مادرم گفتم : مرا بر شما حقى است كه نسبت به حقى كه شما به گردن من داريد ، ناچيز است . بنابراين چون به حضورتان آيم ، مرا از بدگويى به امير مؤمنان بر كنار داريد . چه اين كار ، مرا رنج مىدهد و دوست نمىدارم كه به مقابلهء با شما ، عاق شوم .
آنها به گمراهى خويش ادامه دادند و من از نزد آنان بيرون آمدم و اين شعر را براى آنها نوشتم :
- اى محمّد ! از شكافندهء عمود صبح بترس . و تباهى دين خويش را با سامان بخشيدن به آن از بين ببر .
- آيا برادر و جانشين محمّد را دشنام مىدهى ؟ و با اين كار ، به رسيدن رستگارى اميد مىدارى .
- هيهات ، مرگ بر تو ! و عذاب و عزرائيل به تو نزديك باد .
تا آخر ابياتى كه در غديريات مذكور افتاد . آنها تهديد به قتلم كردند و من به نزد عقبة بن مسلم آمدم و آگاهش كردم ، گفت : ديگر به نزد آنها مرو و منزلى براى من فراهم كرد
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها است كه از برخى نمازها واجبتر است و جا داشت بگويد : پيش از نماز از همه چيز واجبتر است .