تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
مسلم هنايى آمد و او را آگهى داد . عقبه سيد را پناه بخشيد و او را در منزلى كه به وى ارزانى داشت ، جا داد . سيّد در آنجا ماند تا پدر و مادرش مردند و وارث آنها شد . و مرزبانى در اخبار السيد به اسناد خود از اسماعيل بن ساحر ، راوى سيّد ، روايت كرده است كه گفت : چاشتگاهى با سيد در خانه‌اش غذا مىخورديم . به من گفت : در اين خانه ، امير مؤمنان را فراوان دشنام داده‌اند و لعنت كرده‌اند . گفتم : چه كسى چنين كرده است ؟ گفت : پدر و مادر اباضى مذهب من . گفتم : پس تو چگونه شيعه شدى ؟ گفت : رحمت حق بر من فرو باريد و مرا بيدار و هشيار كرد . باز مرزبانى از حودان حفّار پسر ابى حودان و او از پدرش كه راستگوترين مردم بود ، روايت كرده است كه گفت : سيد به من شكايت آورد كه شب‌ها مادرم مرا از خواب بيدار مىكند و مىگويد : مىترسم كه بر آيينى كه دارى بميرى و به دوزخ درافتى ، زيرا تو دل به مهر على و فرزندانش بسته‌اى كه نه دنيا خواهى داشت ، نه آخرت . او با اين كار خوردن و آشاميدن را بر من ناگوار كرده و من ديگر به نزد او نخواهم رفت و قصيده‌اى سروده‌ام كه برخى از ابيات آن چنين است : - به خاندانى ( دل بسته‌ام ) كه مؤمنين از مردم را ، در ولايت از آنان گريز نيست ، - بسا برادرى كه مرا در عشق اين خاندان ، ملامت كرده است و مادر نكوهش‌گرم نيز هر شب به سرزنشم مىنشيند . - مىگويد و بسيار هم مىگويد و از روى گمراهى سرزنش مىكند و آفت اخلاق زنان ، همان سرزنش است . - مىگويد : از همسايه و آشنا و خاندانى كه به آنها منسوب بودى و ترا به نام آنان مىخواندند ، جدا شدى . - پس تو در ميان آنان غريب و دورافتاده‌اى ، و گويى گرزده‌اى كه از تو پرهيز مىكنند . - تو بر آيين آنان خرده مىگيرى و آنها نيز به دينى كه به آن گرويده‌اى ، ترا عيبجوتر و سرزنش كننده‌ترند . - گفتم : مرا رها كنيد كه تا آنگاه كه حاجيان راهى خانهء خدايند ، سخن را به ستايش