است . « 1 »
وى به ابى هاشم مكنّى است و شيخ طايفه ، كنيهاش را ابى عامر گفته است . او از سر آغاز كودكى ، به سيّد لقب يافته بود . ابو عمرو كشى گفته است : آوردهاند كه ابى عبد اللّه عليه السّلام به سيّد برخورد كرد و فرمود : مادرت ترا سيّد ناميد و بدين سيادت موفق آمدى ، چه تو سيد الشعرايى . و او در اينباره چنين سرود :
- در شگفتم از فقيه بسياردان فهميدهاى كه يكبار به من فرمود :
- خاندانت ترا سيّد ناميدهاند و راست گفتهاند ، چه تو ، به سيد الشعرايى توفيق يافتى .
- و آنگاه كه به مدح خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله ويژگى مىيابى با ديگر شاعران برابر نخواهى بود ،
- چه آنان از صاحبان ملك و ثروت براى عطاياشان ستايش مىكنند و مدح تو از اهل بيت بدون چشمداشت عطا است .
- پس ترا مژده باد كه در مهر آنان چنان كاميابى كه چون به گرفتن پاداش به نزدشان درآيى .
- همهء دنيا با شربت آبى از حوض احمد صلّى اللّه عليه و آله ، برابرى نتواند كرد . « 2 »
داستان سيّد با پدر و مادرش
ابو الفرج به اسناد خود از سليمان بن ابى شيخ روايت كرده است : پدر و مادر سيّد اباضى « 3 » مذهب بودند و منزل آنها در غرفهء بنى ضبّه بصره بود « 4 » و سيد مىگفت : در اين غرفه ، امير مؤمنان را بسيار دشنام دادهاند و چون از او پرسيدند كه تشيع از كجا به تو روى آورد ، گفت : رحمت خداوند مرا فراگرفت ، چه فراگرفتنى . و نيز از سيّد روايت كردهاند كه چون پدر و مادرش از آئين وى آگاهى يافتند ، انديشهء كشتنش كردند او به نزد عقبة بن
هامش
( 1 ) . اين دو بيت ، از ابياتى است كه داستان آن خواهد آمد .
( 2 ) . رجال ، كشى 186 .
( 3 ) . اباضيه به كسر همزه اصحاب عبد اللّه بن اباضىاند كه در زمان مروان بن محمّد خروج كرد و آنها گروهى از حروريهاند كه مىپنداشتند مخالفشان كافر است و امير مؤمنان على عليه السّلام و بيشتر صحابه را كافر مىدانستند . ( مؤلّف )
( 4 ) . الاغانى ، ابو الفرج : 7 / 230 .