خود را به حمد ويژگى داد و فرشتگان خويشتن را بدان مأمور فرمود و آن را سرآغاز كتاب و سرانجام سپاس خود و سخن بهشتيان ساخت . او را مىستايم ستايشى كه اهل يقين به آن رسيدهاند و با روشنبينى آن را دريافتهاند . گواهى مىدهم به آنچه كه او خود دربارهء خويشتن گواهى داده است . خداوند دادگستر و يكتاى بىمانند و گواهى مىدهم كه « محمّد » بندهء عربى و فرستادهء « امّى » او است ! او را فرستاد ، در حالى كه مردم گرفتار حيرت و سرگشتهء وادى ظلمت بودند و روزگار ابهّت گمراهى بر دوام بود و او به آنچه از جانب خداوند مأموريت داشت ، تبليغ فرمود . و امّت خويش را اندرز داد و در راه خدا ، پيكار كرد و پروردگار خويش را تا دم مرگ پرستش نمود . درود و سلام مدام خداوند بر او باد . سپس آغاز به سخن كرد و از هجوى كه از بنىاميه كرده بود ، پوزش طلبيد و ابياتى از قصيدهء رائيهء خود را در مدح آنان خواست . هشام گفت : واى بر تو اى كميت ! چه كسى گمراهى را در چشمانت آراست ، و ترا به كورى كشاند ؟ گفت : همانا كسى كه پدر ما را از بهشت ، بيرون كرد و پيمان را ، از ياد او برد و ارادهء استوارى در او نيافت .
هشام گفت : بگو ببينم تو گويندهء اين شعرى :
- اى برافروزندهء آتش كه فروغ آن براى ديگران است ، و اى هيزمشكنى كه هيزمها را در طناب ديگران مىريزى !
گفت : بگذر كه من گويندهء اين شعرم :
- خاندان ابى مالك را ، جايگاهى خوش و آسان است ،
- ما به ارحامى بستگى داريم از مدخلى مىآيند كه ناشناخته نيست .
- به سبب « مرّه » « 1 » و « مضر » و مالكيان كه خاندانى سخت شريف و نجيباند .
- قريش ، قريش سرزمينهاى مكّه را بر همان اساسى يافتيم كه پيشينيانشان نهاده بودند .
- خداوند به بركت آنها ، نابسامانىها را سامان بخشيد ، و شكافها را پر كرد .
هشام گفت : و تويى گويندهء اين شعر :
هامش
( 1 ) . در اغانى به جى كلمه مره ، بره است و پسنويس آن چنين است : فى هامش مخطوط برة بنت مره ، اخت تميم و كانت عند خزيمة ، فولدت له اسدا ثم مات . ( مترجم )