- نه چون عبد الملك يا وليد يا سليمان يا هشام ،
- چون بميرند نامى از آنها نماند و چون زنده باشند عهد و پيمانى را رعايت نمىكنند .
واى بر تو اى كميت ! ما را از كسانى دانستهاى كه ( خداوند دربارهء آنها فرموده است ) :
لا يرقب فى مؤمن الّا و لا ذمّة . گفت : اى امير مؤمنان ! نه بلكه من گويندهء اين شعرم :
- اكنون به سوى بنىاميه بازگشتم و كارها به مسير خود بازمىگردد .
- اينك چون ره يافتهاى كه تا ديروز سرگردان مىنمود ، به مقصد خود رسيدم .
هشام گفت : و تو گويندهء اين شعرى :
- به بنىاميه در هرجا فرود آيند ، هرچند از شمشير و تازيانهشان بترسى ،
- بگو خدا گرسنه دارد آنكه شما سيرش كرديد و سير كناد آن را كه به ستم شما گرسنه ماند .
- شما را به جاى سياستمدار دلخواه هاشمى نسبى كه براى امّت وجود بابركت و بهارى شكوفا بود نشستيد .
كميت گفت : اى امير مؤمنان ! جاى سرزنش نيست ، اگر مصلحت مىبينى از سخن دروغ من درگذر . گفت : چگونه درگذرم ؟ گفت : به اين سخن راستم :
- مادر پاكدامن هشام ، حسبى درخشان و چهرهاى تابان براى فرزند خويش به ارث گذاشت .
- و بدان سبب پسر عايشه با ماه شب چهارده برابر شد و رقيب و نظير آن گرديد .
- و ابو الخلاف ، مروان نيز جامهاى بلند از مكارم اخلاق بر تن وى كرد .
- سرزمينهاى مكّه با هشام به ترشرويى روبرو نمىشوند ، بلكه خويشتن را پناهگاه و خانه او مىدانند .
هشام كه تكيه داده بود ، راست نشست و به سالم بن عبد اللّه بن عمر كه در كنارش بود اشاره كرد و گفت : اين گونه بايد شعر گفت ، سپس به كميت گفت : از تو خشنود شدم و وى دست هشام را بوسه زد و گفت : اى امير مؤمنان ! اگر مصلحت مىبينى بر تشريف من بيفزا و خالد را بر من فرماندهى مده . گفت : چنين كردم و نامهاى نوشت كه در آن به دادن
الغدير ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣١٨