تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
- نه چون عبد الملك يا وليد يا سليمان يا هشام ، - چون بميرند نامى از آنها نماند و چون زنده باشند عهد و پيمانى را رعايت نمىكنند . واى بر تو اى كميت ! ما را از كسانى دانسته‌اى كه ( خداوند دربارهء آنها فرموده است ) : لا يرقب فى مؤمن الّا و لا ذمّة . گفت : اى امير مؤمنان ! نه بلكه من گويندهء اين شعرم : - اكنون به سوى بنىاميه بازگشتم و كارها به مسير خود بازمىگردد . - اينك چون ره يافته‌اى كه تا ديروز سرگردان مىنمود ، به مقصد خود رسيدم . هشام گفت : و تو گويندهء اين شعرى : - به بنىاميه در هرجا فرود آيند ، هرچند از شمشير و تازيانه‌شان بترسى ، - بگو خدا گرسنه دارد آنكه شما سيرش كرديد و سير كناد آن را كه به ستم شما گرسنه ماند . - شما را به جاى سياستمدار دلخواه هاشمى نسبى كه براى امّت وجود بابركت و بهارى شكوفا بود نشستيد . كميت گفت : اى امير مؤمنان ! جاى سرزنش نيست ، اگر مصلحت مىبينى از سخن دروغ من درگذر . گفت : چگونه درگذرم ؟ گفت : به اين سخن راستم : - مادر پاكدامن هشام ، حسبى درخشان و چهره‌اى تابان براى فرزند خويش به ارث گذاشت . - و بدان سبب پسر عايشه با ماه شب چهارده برابر شد و رقيب و نظير آن گرديد . - و ابو الخلاف ، مروان نيز جامه‌اى بلند از مكارم اخلاق بر تن وى كرد . - سرزمين‌هاى مكّه با هشام به ترشرويى روبرو نمىشوند ، بلكه خويشتن را پناهگاه و خانه او مىدانند . هشام كه تكيه داده بود ، راست نشست و به سالم بن عبد اللّه بن عمر كه در كنارش بود اشاره كرد و گفت : اين گونه بايد شعر گفت ، سپس به كميت گفت : از تو خشنود شدم و وى دست هشام را بوسه زد و گفت : اى امير مؤمنان ! اگر مصلحت مىبينى بر تشريف من بيفزا و خالد را بر من فرماندهى مده . گفت : چنين كردم و نامه‌اى نوشت كه در آن به دادن