مبادا از دستت بدر رود . يزيد گفت : در شعرى او را ستايش كن تا رأيت را پذيرا شوم .
كميت چنين سرود :
- در زيبايى به آفتاب نيمروز مىماند و به چشمان خونريزش بر آن برترى دارد .
- زنى شاداب و نرمتن و شيرينسخن و بازيگر و موى ميان و پرگوشت است .
- ناز و كرشمهاش و دندان سپيد و سخن پيوسته و بىدرنگش ، آراستهاش كرده است .
- او را برتر از مرز آرزو آفريدهاند . پس اى عبد مناف ! اندرز را پذيرا باش .
حبيش گفت : يزيد خنديد و گفت : اى ابا مستهل ! نصيحتت را پذيرفتم . آنگاه به جايزهاى بزرگ براى كميت فرمان داد . « 1 »
و دربارهء كميت و خالد بن عبد اللّه قسرى پس از ورودش به كوفه ، اخبارى نقل كردهاند كه يكى از آنها اين است : روزى خالد از راهى مىگذشت و مردم دربارهء بركناريش از فرماندارى عراق ، گفتگو مىكردند چون عبور كرد كميت به اين شعر تمثل جست و گفت :
- مىبينمش كه با همهء ميلى كه به ماندن دارد ، به همين زودى چون ابر تابستانى پراكنده شود .
خالد شنيد و برگشت و گفت : نه به خدا سوگند پراكنده نخواهد شد ، تا رگبار تگرگى بر تو ببارد سپس فرمان داد ، او را برهنه كنند و صد تازيانه بزنند . آنگاه او را رها كرد و رفت . اين روايت را ابن حبيب نقل كرده است . « 2 »
و يكى از خوشمزگىهاى كميت اين است كه فرزدق روزى شعر مىخواند و از كنار كميت مىگذشت ، كميت در آن روزها كودكى بيش نبود . فرزدق به او گفت : آيا دوست دارى پدرت باشم ؟ گفت : نه ، بلكه خوش دارم كه مادرم باشى . فرزدق درمانده شد و روى به ياران كرد و گفت : هرگز برايم چنين پيش نيامده بود . « 3 »
هامش
( 1 ) . اغانى 15 / 122 .
( 2 ) . اغانى 15 / 119 .
( 3 ) . اغانى : 15 / 123 .