و در روايتى است كه چون مسلمة بن هشام كميت را پناه داد ، خبر به هشام رسيده مسلمه را فراخواند و گفت : چرا بدون فرمان امير مؤمنان پناهندگى دادى ؟ گفت : چنين نيست ، بلكه من منتظر فرو نشستن خشم خليفه بودم ، گفت : او را بياور كه ترا پناه بخشيدن نيست . مسلمه به كميت گفت : اى ابا مستهل ! همانا امير مؤمنان مرا به احضار تو فرمان داده است . كميت گفت : آيا مرا به او مىسپارى ؟ گفت : نه ، امّا چارهاى برايت انديشيدهام . آنگاه به وى گفت : معاويه پسر هشام ، در همين روزها درگذشته است و هشام از مرگ او سخت اندوهناك است ، چون شب درآيد ، بر گور او خيمه زن و من بچههاى معاويه را از پيش مىفرستم تا جامههاى خود به جامههاى تو بندند و بگويند اين به قبر پدر ما پناه آورده است و ما به پناه دادن او سزاواريم .
بامداد هشام برحسب عادت از كاخ خود روى به گورستان آورد و گفت : اين خيمه چيست ؟ گفتند : شايد كسى به قبر پناهنده شده است . گفت : هركس غير از كميت باشد در امان است كه او را پناهى نخواهد بود . گفتند : كميت است . گفت : هرچه سختتر احضارش كنيد . و چون او را آوردند بچهها جامههاى خود را به جامهء او پيوند زده بودند .
چون هشام به آنان نگريست ، چشمانش پر از اشك شد و به گريه افتاد . گفتند : اى امير مؤمنان ! كميت به گور پدر ما پناهنده شده است ، پدر ما مرد و بهرهء خود را از دنيا برد اينك كميت را به او و به ما ببخش ! و ما را دربارهء كسى كه به گور او پناه آورده است ، شرمنده مكن ! هشام آنقدر گريست كه به شيون افتاد ، آنگاه روى به كميت آورد و گفت :
تو گويندهء اين شعرى ؟
و إلّا فقولوا غيرها تتعرّفوا * نواصيها تروى بنا و هى شزّب
- اگر چنين نيست ، سخن ديگرى بگوييد ، تا پيشانى اسبهاى لاغراندامى كه ما را به منزل مىرسانند بازشناسيد .
نه به خدا سوگند ( آنچه اسبش خواندهاى ، اسب نيست ، بلكه ) خرى از خرهاى وحشى حجاز است . كميت گفت : الحمد للّه و هشام پاسخ داد : آرى ، الحمد للّه ، اين خدا كيست ؟ كميت گفت : خداوندى است كه آفريننده و پديدآورندهء حمد است ؛ خدايى كه