سياست و چنين و چنان خواهم كرد . بنى اسد نزد وى گرد آمدند و گفتند : ترا به زن فريب خوردهء خاندان ما ، راهى نيست . خالد از آنان ترسيد و زن را رها كرد . ( در همان هنگام كه كميت به ابى وضاح گفت : مرا دستگير خواهند كرد و ديوار خانهات فرو مىريزد ، ابى وضاح گفت : سبحان اللّه ، ان شاء اللّه چنين نخواهد شد . كميت از علم زجر ( كهانت ) خبر داشت گفت : به ناچار بايد مرا به جاى ديگرى ببرى . او را به نزد بنى علقمه كه آنها نيز شيعه بودند آورد و كميت آنجا ماند . و هنوز بامداد برنيامده بود كه ديوارى كه زاغ بر آن نشسته بود فرو ريخت .
مستهل گفت : ( پدرم ) كميت روزگارى را به توارى گذراند . تا آنكه يقين پيدا كرد كه كمتر در جستجوى اويند ، شبى در ميان گروهى از بنى اسد و بنى تميم بيرون آمد و نامهاى براى اشراف قريش كه سرور آنان در آن روزگار عنبسة بن سعيد بن عاص بود ، فرستاده شخصيتهاى قريشى يكديگر را ملاقات كردند و سپس به نزد عنبسه آمدند و گفتند : اى ابا خالد ! خداى تعالى ، كرامتى به تو ارزانى داشته است و آن اينكه ، كميت بن زيد اسدى كه زبانآور مضر است و امير مؤمنان ! دستور كشته شدنش را داده ، گريخته و به تو و به ما روى آورده است . عنبسه گفت : به او بگوييد به گور معاويه پسر هشام در دير حنيناء پناهنده شود . كميت رفت و بر گور او خيمه زد ، عنبسه از آنجا گذشت و به ديدار مسلمة بن هشام آمد و گفت : اى ابا شاكر ! كرامتى به تو روى آورده كه اگر به آن بگروى ، سر به ثريا مىسايى ! اگر بدانم كه آن را به انجام مىرسانى مىگويم و الّا پنهانش مىدارم .
مسلمة گفت : آن كرامت چيست ؟ عنبسه او را در جريان گذاشت و گفت : كميت شما را عموما و ترا به خصوص چنان مدح كرده است كه مانند آن مسموع نيفتاده است . مسلمه گفت : بر عهدهء من كه آزادش كنم . سپس به نزد پدر كه نابههنگام به ديدار مادرش رفته بود ، هشام گفت : آيا به نياز آمدهاى ؟ گفت : آرى . گفت : هرچه غير از كميت برآورده است . گفت : دوست ندارم كه در برآوردن حاجتم استثناء آورى ، مرا با كميت چه كار است . مادرش گفت : به خدا سوگند بايد حاجتش را هرچه هست برآورى . هشام گفت :
نيازت را برآوردم ، هرچند بىكران باشد . مسلمه گفت : حاجتم همان كميت است . او به
الغدير ( فارسى ) — صفحة 314
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣١٤