چهل هزار درهم و سى جامه از جامههاى ويژهء خود به كميت فرمان رفته بود ! و به خالد نيز نوشت كه زن كميت را آزاد كند و بيست هزار درهم و سى جامه به وى بدهد و خالد چنين كرد . « 1 »
هشام بن عبد الملك دل در گرو كنيزى داشت كه او را صدوف مىگفتند . وى اهل مدينه بود و او را به قيمت زيادى براى هشام خريده بودند . روزى در موردى اين كنيز را ، سرزنش كرد و سوگند خورد كه با او آغاز سخن نكند . كميت بر هشام وارد شد و وى را اندوهگين يافت . گفت : اى امير مؤمنان ! چرا غمناكى ؟ كه خداوند اندوهگينت نكناد .
هشام داستان را براى كميت بازگو كرد ، كميت ساعتى ساكت ماند و سپس به سرودن اين شعر پرداخت :
- تو صدوف را سرزنش كردى يا او ترا ؟ و سرزنش چون تويى براى كسى چون او سرافرازى است .
- به ملامت دائمى خويش منشين كه دل در گرو مهر او دارى .
- زير بار گران نمىرود ، مگر آنكس كه توانايى تحمّل آن را داشته باشد ، و تو در اين مورد ناتوانى .
هشام گفت : به خدا سوگند راست گفتى ، پس برخاست و به اندرون به سوى صدوف رفت . او نيز برخاست و دست به گردن هشام درآورد . كميت نيز به خانهء خود برگشت .
پس از آن هشام هزار دينار و صدوف نيز همين مقدار درهم براى كميت فرستادند . « 2 »
كميت و يزيد بن عبد الملك
حبيش فرزند كميت گويد : ( پدرم ) ، بر يزيد بن عبد الملك وارد شد و روزى به ديدنش رفت كه كنيزى به نام سلامة القس براى يزيد خريده بودند . كميت آنجا بود كه كنيز را آوردند ، يزيد گفت : اى ابا مستهل ! اين كنيز را مىفروشند ، مصلحت مىبينى او را بخريم ؟ گفت : آرى ، به خدا سوگند اى امير مؤمنان ! كه من همانندى براى او نمىبينم ،
هامش
( 1 ) . اغانى 15 / 119 - 115 ؛ عقد الفريد : 1 / 189 .
( 2 ) . اغانى : 15 / 122 .