شخصى به نام ابان بن وليد عامل واسط دوست بود . ابان غلامى را بر استرى نشاند . و به سوى كميت فرستاد و به غلام گفت ؟ : اگر خود را به كميت برسانى ، آزاد خواهى بود و استر نيز از آن تو خواهد بود و به كميت نوشت : امّا بعد ، از سرنوشت تو كه كشته شدن است ، آگاهى يافتم اميد است خداوند عزّ و جلّ نگذارد . اينك مصلحت ترا در آن مىبينم كه كسى را به دنبال حبّى - مقصود زن كميت است كه او نيز از شيعيان بود - بفرستى و چون به نزدت آمد روپوش و لباس او را بپوشى و بگريزى و من اميدوارم كه كسى متوجه بيرون آمدنت نشود غلام بر استر نشست و بقيهء روز و تمام شب را در حركت بود تا صبح به كوفه درآمد ، و ناشناس وارد زندان شد و داستان را براى كميت بازگو كرد . كميت كسى را به دنبال زن خود فرستاد و او را در جريان گذاشت و به وى گفت : اى دختر عمو ! والى بر تو گستاخى نمىكند و خويشاوندانت ترا وانمىگذارند و من اگر بر تو مىترسيدم ، ترا به خطر نمىانداختم . زن جامههاى خود را به تن كميت كرد و گريبانش را ببست و به او گفت : جلو بيا و باز گرد ، كميت چنين كرد . زن گفت : غير از كمى نارسايى كه در شانه هايت هست ، نقص ديگرى در تو نمىبينم . به نام خداى تعالى بيرون رو . و دو تن از كنيزان خود را نيز با كميت روانه كرد و كميت از زندان بيرون آمد .
بر در زندان ابو وضّاح حبيب بن بدير ايستاده بود و گروهى از جوانان بنى اسد با او بودند كسى متوجه كميت نشد ، جوانان از جلو او به راه افتادند تا به كوچهء شبيب در ناحيهء كناس رسيدند كميت از كنار انجمنى از انجمنهاى بنى تميم گذشت ، يكى از آنها گفت :
به خداى كعبه سوگند كه اين مرد است و به غلامش دستور داد تا او را دنبال كند .
ابو وضاح فرياد زد اى فلانفلانشده ! مىبينمت كه از اوّل امروز در پى اين زن افتادهاى ، و سپس با نيام شمشير به وى اشاره كرد . غلام برگشت و ابو وضاح كميت را به داخل خانه برد . چون كار زندانبان به درازا كشيد ، كميت را صدا كرد و جوابى نشنيد ، به زندان درآمد تا از وى خبر گيرد . زن كميت فرياد زد : بىمادر ! دور شو . زندانبان جامه بر تن دريد و فريادكنان به در خانهء خالد آمد و او را در جريان گذاشت ، خالد زن را فراخواند و گفت :
اى دشمن خدا ! با امير مؤمنان از در فريب درآمدى ؟ و دشمن او را گريزاندى ؟ ترا
الغدير ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣١٣