هريك از مردان بنى هاشم ، درخور توانايى خود در آن كيسه درهم و دينار ريخت ، زنان نيز آگاهى يافتند و هرزنى هراندازه مىتوانست پول فرستاد . برخى حتى زيورها را از تن درآوردند و دادند تا آنقدر پول فراهم آمد كه ارزش آن به صد هزار درهم و دينار رسيد . عبد اللّه پولها را بر كميت آورد و گفت : اين برگ سبزى بيش نيست كه براى تو آوردهايم . ما در روزگار دشمن خود به سر مىبريم و اينها را با جمعآورى براى تو آوردهام و چنان كه مىبينى زيور زنان نيز در آن هست ، بستان و از آن براى گذراندن خويش مدد گير .
كميت گفت : پدر و مادرم به قربانت ! چه مال فراوانى و چه كار شايانى ! امّا من در ستايش شما جز به خدا و پيغمبر نظرى نداشتهام و از شما مزد و پاداش دنيوى نمىگيرم .
اينها را به صاحبانش برگردانيد . عبد اللّه هرچارهاى انديشيد كه كميت پولها را بپذيرد ، نپذيرفت . پس به وى گفت : اينكه از قبول آن خوددارى مىكنى مصلحت مىبينم كه شعرى بگويى كه مغضوب مردم گردى ، باشد كه فتنهاى پديد مىآيد كه از سر انگشتان آن آنچه لازم مىنمايد ، برون آيد آيد .
كميت آغاز به پرداختن چكامهاى كرد كه در آن از مناقب خويشاوندانش ، و مضر بن نزار بن سعد و ربيعة بن نزار و اياد و انمار دو فرزند نزار ياد كرده و در برترى دادن و ستودن و بالاتر دانستن آنها بر قحطان ، تند رفته و سخن را به درازا كشانده است و با همين قصيده ، يمانيه و نزاريه را در آنچه گفتيم به جان هم انداخته است و اين چكامه همان است كه سرآغازش اين بيت است .
الا حييّت عنايا مدينا * و هل كاس تقول مسلمينا « 1 »
ابن شهر آشوب گفته است به ما چنين رسيده است كه كميت قصيدهء « من لقلب متيم مستهام » را براى امام باقر عليه السّلام خواند و حضرت باقر روى به كعبه كرد و سه بار گفت :
خداوندا ! بر كميت رحمت آور و او را بيامرز ! سپس فرمود : اى كميت ! اين صد هزار درهم است كه از ميان افراد خانوادهام براى تو فراهم آوردهام ، كميت عرض كرد : نه ، به
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، مسعودى : 2 / 195 .