پس از اين واقعه عباس بن مرداس با سيصد تن از قبيلهء خود به خدمت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمد ، تا چشمان حضرت به صورت عباس افتاد فرمود : تو چگونه اسلام آوردى ؟ عباس داستان خود را به عرض رساند ، حضرت فرمود : درست است و از اسلام آوردن او و يارانش شاد شد . « 1 »
6 - ابو نعيم از مردى خثعمى روايت كند : كه گروهى از طائفهء خثعم گرد بتى جمع بودند . ناگاه صدائى شنيدند كه چنين مىسرايد :
- اى مردم جسيم و تنومنديكه داورى پيش بتها بريد .
شما ، جز در پى تخيلات بيهوده و پوچ نيستيد . اين ، محمّد ، پيغمبر شما و بهترين آدميان است .
- به هنگام داورى عادلترين مردمست . او نور روشنگر دلهاست ، اسلام را نويد مىدهد .
- و مردم را از كارهاى ناشايستى كه در شهر محترم مكه انجام مىدهند بازمىدارد . « 2 »
و باز ابو نعيم از عمر نقل كند كه از سرايندهاى نامرئى شنيده شد :
- اى مردم تنومند ، همه از پير و جوان كه داورى پيش بتها مىبريد .
- و سرگردان و غافليد چون شترمرغان احمق ، « 3 »
- آيا نور را در ديدگاه خود نمىنگريد تا راه را دريابيد و از تيرگيها در امان باشيد ؟
- اين محمّد ، آورندهء اسلام است و زدودندهء هرچه كفر و ناپاكيست و سفارشدهنده به نيكى و صلهء رحم . « 4 »
و خرائطى بنا به نقل ابن كثير همين داستان را با اختلاقى در ابيات آورده كه ضرورتى در تكرارش نيست . « 5 »
7 - ابو نعيم از يعقوب بن يزيد بن طلحهء تيمى از مردى نقل كند كه : ما در سرزمين
هامش
( 1 ) . دلائل النبوة : 1 / 34 ؛ المناقب ابن شهر آشوب : 1 / 61 ؛ تاريخ ابن كثير : 2 / 341 .
( 2 ) . دلائل ، ابو نعيم : 1 / 33 .
( 3 ) . در بحار الانوار : 6 / 319 فكلكم أوره كالكهام است .
( 4 ) . الخصائص الكبرى : 1 / 133 .
( 5 ) . تاريخ ، ابن كثير : 2 / 343 .