افتاد ، كه ام معبد در جلوى خيمه نشسته بود از آن زن قدرى خرما يا گوشت خواستند كه بخرند ، نداشت ، چه خشكسالى ، قبيلهء او را دچار فقر نموده بود ، ام معبد گفت : به خدا سوگند كه اگر چيزى مىداشتيم نثار قدمت مىكرديم . ناگاه چشمان حضرت به گوسفندى در گوشهء خيمه افتاد سؤال فرمود : اين گوسفند چرا تنها اينجا مانده ؟ ام معبد گفت : ضعف و ناتوانى او را از گله بازداشت . حضرت فرمود : شير مىدهد ؟ عرض كرد :
ناتوانيش آنقدر است كه شير در پستانش جمع نمىشود ، حضرت گوسفند را طلبيدند و دست مبارك به پستانش ماليده و نام خدا بر زبان جارى نمودند كه خدايا پستان اين گوسفند را بركت ده ! بلافاصله شير در پستان جارى شد .
پيغمبر ظرفى طلبيد و شير دوشيد تا ظرف پر شد ، ابتدا به آن زن داد و نوشيد و سير شد و سپس ياران خود را ، هريك نوشيدند تا سير شدند و بعد از همه خود نوشيد و فرمود : ساقى القوم آخرهم . آنكه ساقى گروهى مىشود بايد خود آخر نوشد و دوباره ظرف را پر از شير فرمود و پيش زن گذاشت و حركت فرمود . چون بامداد شد مردم مكه از بين زمين و آسمان بانگى شنيدند كه مىگويد :
- خدا بهترين پاداش خود را به آن دو رفيق همراه دهد كه به خيمهء امّ معبد فرود آمدند .
- و سپس از آنجا كوچ كردند و چه خوشبخت بود رفيق محمّد كه همراه رسول گرامى بود .
- اى قبيلهء قصّى بدانيد كه خداوند سرورى را از شما دور نكرده است !
- از خواهر خود ، امّ معبد داستان ورود پيغمبر را باز پرسيد و اگر هم قانع نشديد از خود گوسفند بپرسيد كه گواهى مىدهد ،
- پيغمبر گوسفند را به نزديك خود خواند و از پستان بىشيرش شير دوشيد ، پيغمبر رفت ولى به اين كرامت ، آن گوسفند پيوسته به آن زن شير مىداد . « 1 »
12 - ابن اثير از ابى ذؤيب هذلى شاعر نقل مىكند : در شب وفات پيغمبر از گويندهء نامرئى شنيد :
هامش
( 1 ) . طبقات الكبرى : 1 / 215 - 219 ؛ دلائل النبوة : 2 / 118 .