ابو عبد اللّه است و هرگاه زخمى را بفشارم ، آن را خونين مىكنم و سپس خود را در اختيار معاويه گذاردى و دينت را به دنياى او فروختى . بايد بدانى ، ملامتى كه از تو مىشود نه به جهت بغض و خشمى است كه از تو داريم و عتابى هم كه به تو مىكنيم و نه از روى دوستى است . به خدا سوگند كه در زندگى عثمان ، ياريش نكردى و بعد از كشته شدنش هم ، غضبناك نگشتى ! واى به حالت اى پسر عاص ! مگر تو ، هنگام خروجت از مكّه به سوى حبشه ؛ دربارهء بنى هاشم اين اشعار را نسرودى ؟ !
- دخترم مىگويد : اين چه سفرى است ؟ و حال آنكه طى اين مسير براى من چيز بىسابقه و ناآشنائى نبود .
- به دو گفتم : مرا رها كن كه من مردى هستم به سوى نجاشى روان است ، تا به جعفر دست يابم .
- جعفر را نزد نجاشى چنان داغ بگذارم و فخرفروشى او را به كوچكى مبدل كنم .
- من نكوهشكنندهء احمدم و در گفتن ناروائى نسبت به او پرگوترين اشخاصم .
- و پاداش من در اين كوشش متوجه عتبة ( بن ربيعة ) است ؛ هرچند كه او ( از حيث مقام ) چون طلاى سرخ بود .
- و من از بنى هاشم ( در كينهتوزى نسبت به آنها ) در حضور و غيابشان چيزى فرو نگذارم .
- اگر كسى از او پوزش طلبيد به نفع خودش هست و الّا عنان مركبم را ( يا شمشيرم را ) به سوى او مىگردانم . « 1 »
امّا توضيح و بيان سخن امام حسن عليه السّلام : اينكه خطاب به عمرو فرمود : تو به حبشه رفتى تا جعفر و يارانش را به مكّه بازگردانى ، اشاره به دومين سفر عمرو عاص به حبشه است ؛ از مردان مسلمان حدود هشتاد و سه تن و از زنان هجده تن به حبشه هجرت نموده بودند كه از جملهء مردان : جعفر بن ابى طالب ( برادر حضرت على عليه السّلام ) بود موقعى
هامش
( 1 ) . تذكره ، سبط ابن جوزى 14 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد : 2 / 103 ؛ جمهرة الخطب ، زكى صفوت :
2 / 12 .