تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
به احضار او گرفتيد در هنگام سخن با او معارضه نكنيد و اين مطلب را بدانيد كه اين خاندان كسانى هستند كه به هيچ‌وجه نمىتوانيد بر آنها عيب گيريد و هيچ عار و ننگى به آنها نمىچسبد ؛ فقط شما با همان سنگ ( تهمت ) او را هدف قرار دهيد و به او بگوييد : پدرت عثمان را كشت و خلفاى قبل را ناخوش داشت ! سپس معاويه ، كسى را بر اين اساس نزد آن حضرت فرستاد ، حضرت از او پرسيد : چه كسانى نزد معاويه بودند ؟ فرستادهء معاويه يك‌يك آنها را نام برد . امام حسن عليه السّلام فرمود : آنها چه مقصودى دارند ؟ سقف بر سرشان فرود آيد ! و دچار عذاب الهى گردند ؛ سپس به خدمتكار خود دستور فرمود ، كه لباسش را حاضر كند و قبل از خروج از منزل اين كلمات را فرمود : خداوندا ! من ، از بديهاى آنها به تو پناه مىبرم و از تو مىخواهم كه آنها را محكوم و خوار سازى ؟ تو ! در هرزمان و مكان امور مرا با نيرو و قدرتت يارى فرما ! اى خدائى كه بيش از همه به من مهربانى ! پس از اين سخن برخاست و به مجلس معاويه رفت . گويندهء اين داستان ادامه مىدهد تا اينكه گويد : عمرو بن عاص شروع به سخن كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند و فرستادن درود بر فرستادهء او به ذكر نام على عليه السّلام پرداخت و آنچه توانست از حضرت نكوهش كرد و نسبت‌هاى ناروا به او داد و گفت : على به ابو بكر ، دشنام داد و خلافتش را خوش نداشت و از بيعت با او امتناع ورزيد و بعد هم به اكراه بيعت نمود و در خون عمر هم شركت نمود و عثمان را هم از روى ستم كشت و به ناروا ادعاى خلافت نمود . . . بعد حوادثى كه در گذشته به وقوع پيوسته به او نسبت داد و هرچه خواست نسبت به حضرت ناروا گفت . و باز اضافه كرد : همانا شما فرزندان عبد المطلب ، در مرز آن نبوديد كه با كشتن خلفا ، و خونريزيهاى ناروا به ملك و پادشاهى برسيد و به سلطنت و حكومت اين‌قدر حريصيد كه در راه رسيدن به اين منظور دست به هرناروائى مىزنيد امّا آنچه مربوط به تو است اى حسن ، تو چنين پنداشتى كه به خلافت مىرسى ، در حالى كه هيچ عقل و تدبير اين كار را ندارى ! دربارهء خدا چگونه مىانديشى كه صلاحيت اين مسئوليت را از تو سلب نموده ، به حدى كه درخور سخريه و استهزاء هستى و اين نتيجه عمل بد پدر تو است غرض از