نمودم عيان عورتم بىدرنگ * بدادم تن اندر چنين عار و ننگ
شه اوليا از حيا رخ بتافت * دل بىقرار تو آرام يافت
پس از آن همه ترس و لرز شديد * تو را طالع عز و مكنت دميد
چو بر اوج عزت شدى مستقر * تو را عهد و پيمان برفت از نظر
به اغيار دادى عطاى زياد * ولى يار خود را ببردى ز ياد
بدادى به عبد الملك مصر را * نمودى در اين كار بر من جفا
بهر حال اكنون كه مصر از منست * به وصلش دلم راحت و ايمن است
نما از خراجش تو صرف نظر * ز تكرار اين گفتگو درگذر
تو را گر به مصر است چشم اميد * ز بام تو مرغ تمنّا پريد
و گرنه كنم آنچه ناكردنى است * بگويم هرآنچه كه ناگفتنى است
برانگيزم از مصر خيل و سپاه * كنم روزگار ترا بس تباه
دل خلق بر تو دگرگون كنم * حجاب غرور از ميان بركنم
كنم خلق را آگه از حال تو * برآرم ز بن نخل آمال تو
عيان سازم اين نكتهء نغز را * برون آرم از پوست اين مغز را
كه از منصب امرة المؤمنين * تو دورى تو را نيست حقى چنين
خلافت كجا و تو اندر كجا ! * چه نسبت بود بين ارض و سماء
معاويه آن عنصر جاهلى * نباشد قرين با علىّ ولىّ
خلاصه ، معاويه اين را بدان * نباشى تو از مكر من در امان
مپندار كاكنون شدى كامياب * دگر نيست با عمرو عاصت حساب
منم اشتر پيشآهنگ تو * به گردن مرا هست آن زنگ تو
چو جنبد سرم زنگ آرد صدا * ازين زنگ سنگت شود برملا
پس از آنكه اين ابيات به سمع معاويه رسيد ، ديگر متعرض او نشد ! !