تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
نمودم عيان عورتم بىدرنگ * بدادم تن اندر چنين عار و ننگ شه اوليا از حيا رخ بتافت * دل بىقرار تو آرام يافت پس از آن همه ترس و لرز شديد * تو را طالع عز و مكنت دميد چو بر اوج عزت شدى مستقر * تو را عهد و پيمان برفت از نظر به اغيار دادى عطاى زياد * ولى يار خود را ببردى ز ياد بدادى به عبد الملك مصر را * نمودى در اين كار بر من جفا بهر حال اكنون كه مصر از منست * به وصلش دلم راحت و ايمن است نما از خراجش تو صرف نظر * ز تكرار اين گفتگو درگذر تو را گر به مصر است چشم اميد * ز بام تو مرغ تمنّا پريد و گرنه كنم آنچه ناكردنى است * بگويم هرآنچه كه ناگفتنى است برانگيزم از مصر خيل و سپاه * كنم روزگار ترا بس تباه دل خلق بر تو دگرگون كنم * حجاب غرور از ميان بركنم كنم خلق را آگه از حال تو * برآرم ز بن نخل آمال تو عيان سازم اين نكتهء نغز را * برون آرم از پوست اين مغز را كه از منصب امرة المؤمنين * تو دورى تو را نيست حقى چنين خلافت كجا و تو اندر كجا ! * چه نسبت بود بين ارض و سماء معاويه آن عنصر جاهلى * نباشد قرين با علىّ ولىّ خلاصه ، معاويه اين را بدان * نباشى تو از مكر من در امان مپندار كاكنون شدى كامياب * دگر نيست با عمرو عاصت حساب منم اشتر پيش‌آهنگ تو * به گردن مرا هست آن زنگ تو چو جنبد سرم زنگ آرد صدا * ازين زنگ سنگت شود برملا
پس از آنكه اين ابيات به سمع معاويه رسيد ، ديگر متعرض او نشد ! !
الغدير ( فارسى ) — صفحة 169 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى