بعد از او آنكس كه قيس را كريمترين مردم مىدانست نزد او رفت و او را خوابيده ديد . كنيزش به او گفت : چه مىخواهى ؟
گفت : مردى غريبم در بين راه ماندهام و چيزى ندارم به وطن بروم . كنيز گفت :
خواستهء تو آسان است و كوچكتر از اين است كه قيس را از خواب بيدار كنم اين كيسه را كه در آن هفتصد دينار است بگير امروز در خانهء قيس غير از آن چيزى نيست ، خودت برو در جايگاه شتران يك ناقه را به همراه يك بنده و غلام براى خود انتخاب كن و به سوى وطن رهسپار شو ، در اين موقع قيس از خواب بيدار شد كنيز جريان را به او گفت ، قيس به شكرانهء اين عمل كنيز را آزاد ساخت و به او گفت : آيا بهتر نبود مرا بيدار مىكردى تا عطايى به او بخشم كه براى هميشه بىنياز باشد ، شايد آنچه به او دادهاى نيازش را بر طرف نسازد . آنگاه سومى كه عرابه را برگزيده بود نزد او رفت ، در حالى به او رسيد كه از منزل بيرون شده بود و مىخواست به نماز برود ، زير بازوهايش را دو نفر از بردههايش گرفته بودند و بر آنان تكيه كرده بود ( ديدههايش نور درستى نداشت و خوب نمىديد ) . به او گفت : اى عرابه ! گفت : بگو . گفت : در راه ماندهام و چيزى ندارم . عرابه خود را از دست بندههايش به يك طرف كشيد و دست اسف بر يكديگر زد و سپس گفت : اوه ، اوه سوگند به خدا ، شبى را به روز و روزى را به شب نياوردهام كه از مال عرابه چيزى را در راه حقوق حاجتمندان غير اين دو برده باقى گذارده باشم ، تو اين دو بندهء مرا بگير و رفع حاجت كن . آن مرد گفت : من هرگز چنين كارى نكنم .
عرابه گفت : اگر تو آنها را نگيرى هردو آزاد خواهند شد اكنون اختيار با تو است ، مىخواهى آزاد كن و مىخواهى بگير ، آنگاه دست در جلو نهاده و به طرف ديوار رفت تا به آن وسيله به راه خود ادامه دهد . آن مرد دو غلام را گرفت و نزد ياران خود آمد .
اين موضوع به گوش مردم رسيد و همگى تصديق كردند كه عبد اللّه بن جعفر مال فراوانى را بخشيده و در عين حال كار بىسابقهاى انجام نداده است و هميشه از اين بخششها داشته با اين تفاوت كه بخشيدن شمشير بزرگترين عطاى او بوده است و همچنين قيس يكى از جوادترين مردان عرب است كه به كنيز خود اين اجازه را داده
الغدير ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٢٥