مسلك بر آن هستند كه شريعت تا يك مرحلهاى براى سلوك لازم است و از آن به بعد لزومى براى تبعيت از شريعت نيست كه متأسفانه به دليل عدم معرفت درست و عميق شريعت قبل از وصول و شهود و شريعت بعد از وصول و شهود ، عدم پى بردن به عمق نسبت و رابطهء شريعت ، طريقت و حقيقت گمان بردهاند كه شريعت قشر و پوسته و صدف است و لبّ و مغز و گوهر چيز ديگرى است و مهم معناگرا و درافتادن در وادى « حيرت » است و انسان به يقين و حيرت و هيمان رسيده را چه به شريعت كه ظاهر دين است . « 1 » و البته تمثيلهاى برخى از اصحاب معرفت و سلوك در خصوص شريعت ، طريقت و حقيقت به بادام و پوست بادام و مغز بادام مثل :
تبه گردد سراسر مغز بادام * گرش از پوست بخراشى گه خام
ولى چون پخته شد بىپوست نيكوست * اگر مغزش برآرى بركنى پوست
كه پس از چنين تشبيهى مىگويد :
شريعت پوست مغز آمد حقيقت * ميان اين و آن باشد طريقت « 2 »
و يا طرح گزارهء شبههانگيز : « اذا ظهرت الحقايق بطلت الشرايع » و يا « طلب الوسيله بعد حصول المقصود قبيح » و . . . منشأ برخى سوءتفاهمها و بالاتر سوءاستفادهها از سوى عافيتطلبان عرصه سلوك و راحتجويان ساحت معنويت شده كه به تئوريزه كردن شريعتگريزى خويش با تفسيرهاى نادرست از آيات و روايات و جملات بزرگان عارفان و تصوّف پرداختند و مثال بام و نردبان را در خصوص شريعت و شهود به كار گرفته تا از عمل به شريعت دورى نمايند يا مىگفتند عوام مردم از سلوك عرفانى خبر ندارند و شريعت مال عوام النّاس و قشريگرايان است . و اهل معرفت و حقيقت كه « طريقت » مىنمايند نيازى به شريعت ندارند درحالىكه در مثال بام و
هامش
( 1 ) . ر . ك : سروش ، مدارا و مديريت ، ص 4 - 5 ؛ صراطهاى مستقيم ، ص 12 - 35 ؛ فربهتر از ايدئولوژى ، ص 162 - 169 ، 172 - 177 و . . . ؛ ملكيان ، معنويت گوهر اديان در سنت و سكولاريسم ، ص 245 - 404 ؛ راهى به رهايى ، ص 200 - 286 و . . .
( 2 ) . شبسترى ، گلشنراز ، ص 32 .