3 . عشق حقيقى جاودانه است كه از ازل تا به ابد امتداد يافته و اگر انسان عاشق گردد او را جاودانه و مانا مىكند و از ميرايى و نيست شدن مىرهاند و « عشق » يك ضرورت براى درك حيات معنوى و دريافت حيات الهى و طيبه است كه چه نيكو سرودهاند :
عاشق شو ، ار نه روزى كار جهان سرآيد * ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى
كه بدون « عشق » انسان به كعبهء آمال و مقصد ديدار با دلبر و دلدار نخواهد رسيد كه :
حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست * احرام طواف كعبهء دل بىوضو ببست
4 . عشق دريايى است كه ساحل ندارد و عاشق در بحر وحدت هرگز از ساحل سؤال نخواهد كرد كه به تعبير امام خمينى رضى اللّه عنه :
عشق روى تو در اين باديه افكند مرا * چه توان كرد كه اين باديه را ساحل نيست
و حافظ نيز سرودهاند :
راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آنكه جان سپارند چاره نيست
و علامه حسنزاده آملى سرودند :
غريق بحر وحدت را ز ساحل از چه مىپرسى * كه اين دريا ندارد ساحل اى ناديده روشنها
5 . عشق را نيز مراتب و درجات است و مظاهر و جلوات كه انسان هرچه عارفتر و آگاهتر ، محبّت در او بيشتر و شديدتر است و « عشق » در انسان پير سالك و عاشق « جوانتر » مىشود كه محبت تابع معرفت است « پير » در طريقت « عشق » هرچه عاشقتر ، جوانتر است كه به تعبير امام خمينى رضى اللّه عنه :
پيرم ولى به گوشه چشمى جوان شوم * لطفى كه از سراچه آفاق بگذرم