« درد » در او حركت و مجاهده را هماره زنده و پايدار نگه مىدارد كه :
هركه او بيدارتر پردردتر * هركه او آگاهتر رخ زردتر
ب ) رهيافت عرفانى كه به جهانبينى عرفانى - شهودى و تفسير معنايى از هستى و انسان برمىگردد كه در اين نگاه و نگره انسان مفطور به فطرت عشق و مجبول به جبلّت محبّت الهى است و همه عالم و آدم جلوهء خدا و مظهر « اسماء اللّه » هستند و عشق حقيقى در اثر نظر به « جمال حقيقى » و « مطلق » حاصل آيد ، در اين نگاه پرتو حسن الهى از رهگذر تجلّى « عشق » را نيز در « آدم » ديد و « تماشاگه رازى » را فراروى اصحاب صعود و ارباب عروج قرار داد تا عشق و اشتياق ، مشتاقى و مهجورى را جمع كند خواجه عبد اللّه انصارى گفتهاند : « الهى ! چون در تو مىنگرم ، شاهم و تاجم بر سر و چون در خود مىنگرم به پشه و مور محتاجم و خاكم بر سر . » كه در مقام ادراك ، اشراق و يافتنهاست و اين سير صعودى با رياضت و رنج و مجاهده و مقاومت ممكن است كه :
مرا تا جان بود در تن ، بكوشم * مگر از جام او يك قطره نوشم
آرى اينجاست كه « عاشقى شيوه رندان بلاكش » است و بايد به هواى رضاى دوست ، هواى خويشتن را رها كرد كه :
در بلا هم چشم لذّات او * مات اويم ، مات اويم ، مات او
حال بايد چند نكته را دريافت : 1 . عشق تعريفنابردار و تفسيرناپذير است چه اينكه عشق و حبّ صفت ذاتى خداوند است و از جهت اينكه صفات او عين ذاتش هستند « لا اسم لها و لا رسم لها » مىباشند و جنس و فصل برنمىدارند و تفسير نمىپذيرند لذا حقيقت محبت و عشق شناختنى نيست .
2 . عشق ، دريافتنى و شهودى است نه درك كردنى و شنيدنى ، از سنخ وجدان و ذوق است ، از نوع رسيدن كه با فنا فى اللّه و بقا باللّه حاصل مىگردد است نه فهميدن و . . .