يوبقها » « 1 » تا معرفت به « فقر وجودى » او را به منزلت « ولايت الهى » برساند و سخن سرّ او چنين باشد
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
« 2 » . و چون سروده علامه طباطبائى رحمه اللّه سرّش چنين باشد كه :
من خسى بىسر و پايم كه به سيل افتادم * او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه * ذرهاى بودم و مهر تو مرا بالا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه به يك جلوه ز من نام و نشان يك جا برد « 3 »
و اين استكمال وجودى در دو موضع علمى و عملى كه بر فقر انفسى استوار است او را به « توحيد در ولايت » مىرساند تا سلب ولايت از غير خدا نمايد و اثبات ولايت الهى و خود نيز هماره تحت ولايت نورانى و الهى قرار گيرد تا از ظلمات به سوى نور و از نور در نور استغراق يابد « 4 » كه امام حسين عليه السّلام در نيايش عرفات چنين زمزمه معرفتبخش و توحيدى سر دادهاند :
« انت الذى اشرقت الانوار فى قلوب اوليائك حتى عرفوك و وحّدوك و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احّبائك ، حتى لم يحبّوا سواك ، و لم يلجئوا الى غيرك » . « 5 » يعنى افاضه انوار الهى در دلهاى صاحب ولايت و طهارت آنها را به مقامات بلند معرفت ، توحيد و نامحرمزدائى از حريم و حرم دل و عدم پناهندگى به محبوبهاى مجازى و زوالپذير مىرساند آنانى كه باور دارند در غناى خويش عين فقر هستند تا چه رسد در فقر خويش كه فقر در فقر است . و مايه فناى از خود و بقاى به خداى سبحان .
هامش
( 1 ) . آمدى ، همان ، ج 2 ، ص 48 .
( 2 ) . يوسف ، 102 .
( 3 ) . تهرانى ، مهر تابان ، 1370 ، ص 147 - 145 .
( 4 ) . جوادى آملى ، همان ، ص 65 .
( 5 ) . ابن طاوس ، 1374 ، اقبال الاعمال ، ص 349 .