نظريههاى حسّى ، حدوثى و ماهوى در مناط نياز معلول به علت به تحليل « نظريه فقر وجودى » پرداخته و آن را « نتيجه قطعى اصول « حكمت متعاليه » مىداند » « 1 » . و البته براساس نظريه « وحدت شخصى وجود » و اينكه از ديدگاه عرفاء هستى جز جلوه و نمودى از خداى سبحان و آن « بود مطلق » نيست همه عالم اسماء الهى و وجه رب هستند و هيچ اندر هيچ كه به تعبير عرفا « ليس فى الدر غيره الديار » و مولانا نيز در همين مقام آوردهاند :
ما عدمهائيم و هستىها نما * تو وجود مطلق و هستى ما
ما كه باشيم تو ما را جان جان * تا كه باشيم با تو اندر در ميان
ما همه شيران ولى شير علم * حملهمان از باد باشد دمبهدم
حملهمان پيدا و ناپيداست باد * جان فداى آنكه ناپيداست باد . . .
لذا در عرفان سخن از عليت و ربط معلول به علت نيست بلكه سخن از « تجلى » و « بود و نمود » است و براساس مبناى عرفا « جز خدا هيچ نيست » كه به قول شيخ سعدى :
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست * بر عارفان جز خدا هيچ نيست
و اين نگرش كه تاثيرگذار در نظريه فقر وجودى حكمت متعاليه بود داراى مبانى معرفت شناختى خاص به خود است و هستىشناسى ويژهاى و انسانشناسى مخصوص را در پى خواهد داشت و نوع ترابط و تعامل انسان با خدا را به روش و بينش ديگرى تفسير مىنمايد و در « معرفت نفس حضورى و شهودى » كه سالك و مسلك واحدند و مسلوك اليه در باطن سالك تبلور و حضور و ظهور دارند در فرجام كار و مراتب عاليه شهود نفس و وحدت سالك و مسلك و مسلوك اليه حاصل مىگردد و به تعبير شبسترى :
هامش
( 1 ) . مطهرى ، همان ، ص 669 .