تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة الولاية ( سر سلوك ) ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
عدم مطلق و تنها هوّيت خروج از عالمى و ورود به عالم ديگر داشته و عامل « حيات » است چنان كه انسان با « مردن‌هاى » تكوينى از جماد به نبات و از نبات به حيوان و از حيوان به انسان شدن راه يافته است و چه زيبا مولانا اين حقيقت وجودى و استكمال تكوينى را به تصوير كشيده كه :
از جمادى مردم و نامى شدم * از نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم * به چه ترسم ، كى ز مردن كم شدم
آرى اين حركت تكوينى و استداره‌اى رهايى مستمر از « قوه به فعل » است كه فعليت استعداد سابق و قوهء لاحق است و « مردن » خروج از قوه به فعل و از مرتبه‌اى به مرتبه ديگر خواهد بود چنان كه جناب شيخ الرئيس ابو على سينا در « رسالة الشفاء من خوف الموت » راجع به حقيقت مرگ و علت ترس از آن مىنويسد : « اما كسى كه مردن را جاهل است و نمىداند كه حقيقتش چيست ؟ ، پس من براى او بيان مىكنم و روشن مىسازم كه مرگ بيشتر از آن نيست كه نفس انسانى آلات خود را كه آنها را استعمال مىنمود ترك مىكند آن آلات همان اعضاى او هستند كه مجموعهء آنها را بدن مىنامند همچنانكه شخص صنعتكار آلات كار خود را ترك مىكند . چون نفس انسان جوهرى است غيرجسمانى ، و عرض نيست و قبول فساد و خرابى نمىكند و چون اين جوهر از بدن مفارقت كند ، باقى خواهد بود به بقايى كه در خود اوست ، و از كدورت عالم طبيعت صفا مىيابد و به سعادت تامّه خود نائل مىآيد و ابدا راهى به زوال و فناء و انعدام او نيست . چون جوهر از آن حيث كه جوهر است فانى نمىشود و ذاتش باطل نمىگردد و آنچه باطل مىشود . همان اعراض و خواصّ و سنت‌ها و اضافات و امورى است كه بين او و اجسام و رابطهء بين آن دو مىباشد . و امّا جوهر روحانى كه ابدا قبول استحاله و دگرگونى نمىكند و در ذات خود تغيير نمىيابد و فقط قبول كمالات و تماميّت صورت خود را مىكند ، پس چگونه تصوّر مىشود كه معدوم گردد و متلاشى شود ؟