و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمى مذهبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا ( ص ) آيه : * ( « يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ » ) * را تلاوت كرد ، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مىكند « 1 » .
و نيز در همان كتاب است كه اسحاق بن راهويه ( در مسند خود ) ، عبد بن حميد ، ابن ابى الدنيا ، طبرانى ، و آجرى ، در كتاب « الشريعة » ، و دارقطنى در كتاب « الرؤية » ، و حاكم ( وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب « البعث » ، همگى از عبد اللَّه بن مسعود از رسول خدا ( ص ) روايت كردهاند كه فرمود : خداى تعالى روز قيامت همه مردم را يك جا جمع مىكند ، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مىآيد ، آن گاه يك منادى ندا در مىدهد كه ايها الناس ؟ آيا از پروردگارتان راضى نشدهايد ، با اينكه شما را بيافريد ، و صورتگرى كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انسانى در تحت سرپرستى وليى باشد كه در دنيا او را ولى خود مىدانست ، و عبادتش مىكرد ؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست ؟ همه مىگويند : بله هست .
آن گاه فرمود : پس هر انسانى از شما به طرف معبودى مىرود كه در دنيا مىپرستيد ، و همان معبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مىشود ، ( مثلا ) براى كسانى كه عيسى را مىپرستيدند شيطان عيسى ممثل مىشود ، و براى كسانى كه عزير را مىپرستيدند شيطان عزير ممثل مىشود ، تا آنجا كه براى دسته اى درخت ، و براى جمعى چوب خشك ، و براى عده اى سنگ ممثل مىشود .
تنها اهل اسلام بدون معبود ، ايستاده باقى مىمانند ، در اين هنگام خداى تعالى برايشان ممثل مىشود ، و به ايشان مىگويد : چرا مثل بقيه مردم به راه نمىافتيد ؟ مىگويند :
ما پروردگارى داريم كه هنوز او را نديدهايم تا به طرفش راه بيفتيم ، مىفرمايد : پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتى مىشناسيد ؟ مىگويند : ما ربى داريم كه بين ما و او علامتى است ، اگر او را ببينيم به آن علامت مىشناسيم ، مىپرسد آن چه علامتى است ؟ مىگويند :
او ساق خود را بالا مىزند ! در اين هنگام خدا پاى خود را برهنه مىكند ، همه آنهايى كه در دنيا برايش سجده مىكردند ، به خاك مىافتند ، مگر جمعيتى كه پشتهايشان براى سجده خم نمىشود ، و مانند شاخ گاو يكپارچه مىشود ، نمىتوانند سجده كنند ( تا آخر حديث ) « 2 » .
مؤلف : اين سه روايت اساسش تشبيه است ، كه براهين عقلى و همچنين قرآن عزيز
هامش
( 1 ) الدر المنثور ، ج 2 ، ص 254 .
( 2 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 256 .