* ( « فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَنُذُرِ » ) * كلمه « نذر » جمع نذير است و « نذير » به معناى انذار مىباشد .
بعضى « 1 » گفتهاند : كلمه مذكور خودش مصدر و به معناى انذار است ، و ظاهرا كلمه « كان » ناقصه و داراى اسم و خبر باشد ، اسمش كلمه « عذابى » و خبرش كلمه « فكيف » باشد ، ممكن هم هست تامه باشد و ديگر خبر نخواهد ، و فاعلش كلمه « عذابى » و كلمه « فكيف » حالى از آن باشد .
به هر حال استفهام در آن استفهام تهويل و ايجاد هول و هراس است ، و مىخواهد با آن استفهام ، شدت عذاب و صدق انذار را برساند .
* ( « وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ » ) * كلمه « يسرنا » متكلم مع الغير از ماضى است ، و مصدر آن تيسير است كه به معناى آسان كردن است ، و « آسان كردن قرآن براى ذكر » اين است كه آن را طورى به شنونده القاء كند ، و به عباراتى در آورد كه فهم مقاصدش براى عامه و خاصه براى فهمهاى ساده و عميق آسان باشد ، هر يك به قدر فهم خود چيزى از آن بفهمد .
ممكن هم هست مراد از آن اين باشد كه حقايق عاليه و مقاصد بلندش را كه بلندتر از افق فهمهاى عادى است در مرحله القاء در قالب عباراتى عربى آورديم تا فهم عامه مردم آن را درك كند ، هم چنان كه اين معنا از آيه « إِنَّا جَعَلْناه قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَإِنَّه فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ » « 2 » استفاده مىشود .
و مراد از « ذكر » ، ذكر خداى تعالى است به أسماء و صفات و افعالش . در مفردات مىگويد : گاهى كلمه ذكر گفته مىشود و از آن هيئتى نفسانى اراده مىشود كه با بودش آدمى مىتواند هر شناختى را كه به دست مىآورد ضبط كند ، و تقريبا نظير حافظه است با اين تفاوت كه به اين اعتبار حافظه اش مىگويند كه معرفتى است به دست آمده ، و به اين اعتبار آن را ذكر ( ياد ) مىگويند كه همين الآن در نظر است ، ( چون ممكن است بسيارى مطالب و اسامى در حافظه باشد ولى الآن در ياد آدمى و حاضر در ذهن نباشد ) .
و گاهى ديگر كلمه « ذكر » گفته مىشود و منظور از آن حضور چيزى است يا در قلب و يا در زبان ، و به همين جهت گفتهاند ذكر دو جور است يكى به قلب ، و يكى هم به زبان ، و
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 27 ، ص 84 .
( 2 ) ما آن را كتابى خواندنى به زبان عربى كرديم ، تا شايد شما تعقلش كنيد ، و گرنه او در ام الكتابست كه نزد ما مقام بلند و فرزانه دارد . سوره زخرف ، آيه 3 و 4 .