بحث روايتى
در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه ، عبد بن حميد ، ابو يعلى و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - ، ابن مردويه ، ابو نعيم ، و بيهقى - هر دو در كتاب خود به نام دلايل - ، و ابن عساكر از جابر بن عبد اللَّه روايت آوردهاند كه گفت : روزى قريش دور هم جمع شده و گفتند : تحقيق كنيد ببينيد از همه شما داناتر به سحر و كهانت و شعر كيست ، برود نزد اين مرد كه بين جمع ما تفرقه افكنده و نظام ما را درهم و برهم كرده و به دين ما بدگويى مىكند ، تا با او حرف بزند ببيند چه جواب مىشنود . همگى گفتند : ما به جز عتبة بن ربيعه كسى را داناتر از خود سراغ نداريم ، رو به عتبه كردند و گفتند : اى ابو وليد ، برخيز و نزد اين مرد برو .
عتبه نزد رسول خدا ( ص ) آمده ، گفت : اى محمد ! تو بهترى يا پدرت عبد اللَّه ؟ تو بهترى يا جدت عبد المطلب ؟ رسول خدا ( ص ) هيچ نگفت . دوباره عتبه گفت : اگر مىپندارى كه نامبردگان از تو بهتر بودند ، بايد قبول كنى كه بتپرستى آنان نيز درست بوده و تو به ناحق بتها را عيب مىگويى . و اگر مىپندارى تو بهتر از آنانى ، پس حرف بزن تا بشنويم .
به خدا سوگند ما براى قومت هيچ فرزندى شوم سراغ نداريم كه شومتر از تو باشد . تو جمع ما را پراكندى ، امور منظم ما را از هم گسيختى ، دين ما را مورد حمله و عيبجويى قرار دادى . تو ما را در بين عرب رسوا ساختى ، تا آنجا كه در بين همه عرب شايع شد كه در قريش ساحر و كاهنى پيدا شده و به خدا سوگند ما ديگر هيچ راه چاره اى برايمان نمانده ، مگر اينكه بىخبر و ناگهان دست به اسلحه برده ، به جان يكديگر بيفتيم . هان اى مرد ! بگو تا اگر احتياجاتت فزونى گرفته برايت پول جمع آورى كنيم ، آن قدر كه از تمامى افراد قريش توانگرتر شوى و مرد يگانه قريش گردى ، و اگر شهوتت گل كرده ، بگو تا هر زنى از قريش مىخواهى هر چند ده زن باشد برايت بگيريم .
رسول خدا ( ص ) فرمود : تمام شد ؟ گفت : بله ، ديگر حرفى ندارم . فرمود : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم * ( حم تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُه قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ » ) * و هم چنان آيات اين سوره را خواند تا رسيد به اين آيه * ( « فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَثَمُودَ » ) * .
عتبه گفت : ديگر بس است . آيا غير از اينها سخنى ندارى ؟ فرمود : نه . عتبه نزد