تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
* ( « فَلَمَّا بَلَغَ مَعَه السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى . . . » ) * حرف « فا » در اول آيه فاى فصيحه است كه مىفهماند چيزى در اينجا حذف شده و تقدير كلام اين است كه : « فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعى - همين كه خداى تعالى پسرى به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعى و كوشش رسيد » . و منظور از رسيدن به حد سعى و كوشش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمى عادتا مىتواند براى حوائج زندگى خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است ، و معناى آيه اين است كه : وقتى آن فرزند به حد بلوغ رسيد ، ابراهيم به او گفت اى پسرم . . . * ( « قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ » ) * - اين جمله حكايت رؤيايى است كه ابراهيم در خواب ديد . و تعبير به « انى ارى » دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خواب ديده ، هم چنان كه اين تعبير در آيه « وَقالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى . . . » « 1 » نيز همين استمرار را مىرساند . * ( « فَانْظُرْ ما ذا تَرى » ) * - كلمه « ترى » در اين جا به معناى « مىبينى » نيست بلكه از ماده « رأى » به معناى اعتقاد است ، يعنى چه نظر مىدهى ، مىخواسته بفرمايد : تو در باره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز . و اين جمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم ( ع ) در رؤياى خود فهميده كه خداى تعالى او را امر كرده فرزندش را قربانى كند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فرزندش را قربانى مىكند ، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد . پس در حقيقت امرى كه در خواب به او شده به صورت نتيجه امر در برابرش ممثل شده است ، و به همين جهت كه چنين مطلبى را فهميده ، فرزندش را امتحان كرد ، تا ببيند او چه جوابى مىدهد . * ( « قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّه مِنَ الصَّابِرِينَ » ) * - اين آيه پاسخى است كه فرزند به پدر مىدهد . و جمله « پدرجان ! انجام بده آنچه بدان مامور شده اى » اظهار رضايت اسماعيل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش ، چيزى كه هست اين اظهار رضايت را به صورت امر آورد . و نيز اگر گفت : « بكن آنچه را كه بدان مامور شده اى » ، و نگفت : « مرا ذبح كن » ، براى اشاره به اين است كه بفهماند : پدرش مامور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماموريت چاره اى نداشت .
هامش
( 1 ) سوره يوسف ، آيه 43 .