و قضا و اراده در خداى تعالى يك چيز است ، براى اينكه اراده از صفات فعل و خارج از ذات خداى تعالى است ، و از مقام فعل او انتزاع مىشود ، و معنايش اين است كه : هر چيز موجود را كه در رابطه با اراده خداى سبحان فرض كنيم طورى است كه هيچ چاره اى جز هست شدن ندارد . پس معناى جمله « اذا اردناه » اين است كه : وقتى چيزى در موقف تعلق اراده خدا قرار بگيرد ، شان خدا اين است كه به آن چيز بگويد باش و آن هم موجود شود .
و جمله * ( « أَنْ يَقُولَ لَه كُنْ » ) * خبر است براى كلمه * ( « إِنَّما أَمْرُه » ) * و معنايش اين است كه :
خداوند آن چيز را با كلمه « كن » مورد خطاب قرار مىدهد و اين هم واضح است كه در اين ميان لفظى كه خدا به آن تلفظ كند در كار نيست ، و گر نه تسلسل لازم مىآيد ، براى اينكه خود لفظ هم چيزى است كه بعد از اراده كردن ، تلفظ ديگرى مىخواهد باز آن تلفظ هم چيزى از چيزها است كه محتاج به اراده و تلفظ ديگرى است .
و نيز در اين ميان مخاطبى هم كه داراى گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال موجود شود ، در كار نيست ، براى اينكه اگر مخاطب وجود داشته باشد ، ديگر احتياج به ايجاد ندارد . پس كلام در آيه مورد بحث كلامى است تمثيلى ، مىخواهد بفرمايد : افاضه وجود ، از ناحيه خدا به هر چيزى كه موجود مىشود ، به جز ذات متعالى خدا به هيچ چيز ديگر احتياج ندارد ، و چون ذات خداوندى اراده كند هستى آن را ، بدون تخلف و درنگ موجود مىشود .
با اين بيان ، فساد گفتار بعضى « 1 » از مفسرين به خوبى روشن مىگردد ، كه گفتهاند :
« از ظاهر آيه برمىآيد كه در ايجاد هر موجودى لفظى در كار است ، و آن لفظ » كن « است كه خدا آن را مىگويد ، و آن موجود هستى به خود مىگيرد و بيشتر مفسرين سلف هم همين را گفتهاند ، و چون شؤون خداى تعالى ما وراى فهم بشرى است ، لذا توصيه مىكنيم كه اصلا در اين مقوله سخنى نگوييد و خصومت نكنيد » .
وجه فساد آن اين است كه : درست است كه شؤون خداى تعالى ما وراى فهم بشرى است ، و ليكن اين حقيقت نبايد باعث شود كه به كلى حجتهاى عقلى و قطعى باطل گردد ، براى اينكه اگر بنا باشد حجتهاى عقلى بىاعتبار شود ، ديگر اعتبارى براى اصول معارف دينى باقى نمىماند و راهى نداريم براى اينكه به دست بياوريم كه قرآن كتابى آسمانى است ، و معارفى كه آورده همه صحيح و درست است . آيا جز اين است كه اين مطالب همه با
هامش
( 1 ) تفسير روح المعانى ، ج 23 ، ص 56 .