استفاده مىشود .
پس در بين ملائكه ، بعضى مطاعند ، و بعضى مطيعند ، البته اطاعت ما فوق اطاعت خداى سبحان است ، چون ما فوق ايشان شانى و وظيفه اى جز رساندن امر الهى به مطيع و ما دون خود ندارد ، پس اطاعت ما دون از ما فوق ، در حقيقت همان اطاعت خدا است .
ممكن است اين اختلاف مراتب از توصيف قول ، به حق نيز استفاده شود ، چون مىپرسند : « پروردگار شما چه گفت ؟ مىگويند حق گفت » يعنى چيزى گفت كه ثابت است ، و براى بطلان و تبديل راهى به سوى آن نيست .
و چقدر لطيف است ختم شدن آيه به جمله * ( « وَهُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ » ) * ، چون مىرساند كه ملائكه مكرمين ، و آنهايى كه ما فوق ساير ملائكه هستند ، جز تلقى و دريافت سخن حق از خدا ، و امتثال و اطاعت وى ، كارى و پستى ندارند ، زيرا هر چند ما فوق ديگرانند ، اما آن ما فوقى كه خود اين ملائكه نيز ما دون اويند ، و آن كبيرى كه همه چيز در برابرش صغير است ، تنها و تنها خدا است .
پس از آيه كريمه مورد بحث ، اين معنا به دست آمد كه : ملائكه در دلهايشان دچار پريشانى و فزعند ، و در ذاتشان آن چنان تذلل و خضوع هست ، كه جز از پروردگارشان از هر چيز ديگر در غفلتند ، تنها يادى كه در دلهاى آنان است ، ياد خدا است ، و تنها كارى كه مىكنند ، پروانه وار چرخيدن در پيرامون ساحت عظمت و كبريايى اوست و تنها انتظارى كه دارند ، صدور اوامر الهى است ، و اين فزع دلهايشان هم چنان هست ، تا اينكه با صدور امرى از ناحيه خدا ، فزع دلهايشان زايل شود ، و نيز اين معنا به دست آمد كه : ملائكه طوائف مختلف ، و داراى مقامات متفاوت هستند ، بعضى بالاتر ، و بعضى پايينترند ، و هر طبقه اى واسطه رساندن امر خدا به ما دون خويش است .
پس ملائكه با اينكه شفعاء و اسبابى هستند كه هر يك وساطت بين دو طبقه ما فوق و ما دون را دارند ، در عين حال شفاعت و وساطت در هيچ حادثى از حوادث خلق و تدبير نمىكنند ، مگر به اذن خاص از پروردگارشان نخست امر نازل از پروردگارشان را دريافت مىكنند ، و سپس آن حادث را پديد مىآورند ، نه اينكه خود در امرى از امور ، و حادثى از حوادث مستقل از پروردگارشان باشند ، و يا استبداد در رأى داشته باشند ، و كسى كه وضعش چنين باشد ، جز اطاعت پروردگارش چيزى ديگر نمىداند ، و نمىفهمد ، آن وقت چگونه خودش ربى و معبودى مستقل مىشود ؟ ! چطور ممكن است عطاء و منعى به دلخواه خود داشته باشد ؟ !
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 562
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٥٦٢