آن روز بادى بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط نمود و همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت .
محمد بن كعب مىگويد : حذيفة بن اليمان گفت : به خدا سوگند در ايام خندق آن قدر در فشار بوديم كه جز خدا كسى نمىتواند از مقدار خستگى و گرسنگى و ترس ما آگاه شود ، شبى از آن شبها رسول خدا ( ص ) برخاست ، و مقدارى نماز گزاشته سپس فرمود : آيا كسى هست برود و خبرى از اين قوم براى ما بياورد و در عوض رفيق من در بهشت باشد ؟
حذيفه سپس اضافه كرد : و چون شدت ترس و خستگى و گرسنگى به احدى اجازه پاسخ نداد ، ناگزير مرا صدا زد ، و من كه چاره اى جز پذيرفتن نداشتم ، عرضه داشتم : بله يا رسول اللَّه ( ص ) ، فرمود : برو و خبرى از اين قوم براى ما بياور ، و هيچ كارى مكن تا برگردى ، من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم ، ديدم ( با كمال تعجب ) در آنجا باد سردى و لشكرى از طرف خدا به لشكر دشمن مسلط شده ، آن چنان كه بيچاره شان كرده ، نه خيمه اى برايشان باقى گذاشته ، و نه بنايى ، و نه آتشى و نه ديگى مىتواند روى اجاق قرار گيرد .
همانطور كه ايستاده بودم و وضع را مىديدم ، ناگهان ابو سفيان از خيمه اش بيرون آمد ، فرياد زد اى گروه قريش ! هر كس رفيق بغل دستى خود را بشناسد ، مردم در تاريكى شب از يكديگر پرسيدند تو كيستى ؟ من پيشدستى كردم و از كسى كه در طرف راستم ايستاده بود پرسيدم تو كيستى ؟ گفت : من فلانيم .
آن گاه ابو سفيان به منزلگاه خود رفت ، و دوباره برگشت ، و صدا زد اى گروه قريش ! به خدا ديگر اين جا جاى ماندن نيست ، براى اينكه همه چهار پايان و مركبهاى ما هلاك شدند ، و بنى قريظه هم با ما بى وفايى كردند ، اين باد سرد هم چيزى براى ما باقى نگذاشت ، و با آن هيچ چيزى در جاى خود قرار نمىگيرد ، آن گاه به عجله سوار بر مركب خود شد ، آن قدر عجول بود كه بند از پاى مركب باز نكرد ، و بعد از سوار شدن باز كرد .
مىگويد : من با خود گفتم چه خوب است همين الان او را با تير از پاى در آورم ، و اين دشمن خدا را بكشم ، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگى كردهام ، پس زه كمان خود را بستم و تير در كمان گذاشتم ، همين كه خواستم رها كنم ، و او را بكشم به ياد دستور رسول خدا ( ص ) افتادم ، كه فرمود : هيچ كارى صورت مده ، تا برگردى ، ناگزير كمان را به حال اول برگردانده ، نزد رسول خدا برگشتم ، ديدم هم چنان مشغول نماز است ،
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 448
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٤٨