نصر الحجارة من سفاهة رأيه
و نصرت رب محمد بصواب
فضربته و تركته متجدلا
كالجذع بين دكادك و رواب
و عففت عن اثوابه لو اننى
كنت المقطر بزنى أثوابى
يعنى او راه سفاهت پيمود ، و به يارى بتهاى سنگى برخاست ، و من راه صواب رفتم ، و پروردگار محمد ( ص ) را يارى كردم ، در نتيجه با يك ضربت كارش را بساختم و جيفه اش را چون تنه درخت خرما در ميان پستى و بلنديها روى زمين گذاشتم و رفتم ، و به جامه هاى جنگىاش طمع نكردم ، و از آن چشم پوشيدم ، با اينكه مىدانستم اگر او بر من دست مىيافت ، و مرا مىكشت ، جامه هاى مرا مىبرد .
ابن اسحاق مىگويد : حنان بن قيس عرفه تيرى به سوى سعد بن معاذ انداخت ، و بانگ زد : اين را بگير كه من فرستادم ، و من ابن عرفهام ، تير ، رگ اكحل ( شاهرگ دست ) سعد را پاره كرد ، و سعد او را نفرين كرد ، و گفت خدا رويت را با آتش آشنا سازد ، و بار الها اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذاشته اى ، مرا هم باقى بدار ، تا به جهادى قيام كنم ، كه محبوبترين جهاد در نظرم باشد ، و خلاصه با مردمى كه پيامبر تو را اذيت كردند ، و او را تكذيب نموده و از وطنش بيرون نمودند ، آن طور كه دلم مىخواهد جنگ كنم ، و اگر ديگر جنگى بين ما و ايشان باقى نگذاشته اى ، همين بريده شدن رگ اكحلم را شهادت قرار ده ، و مرا نميران ، تا آنكه چشمم را از بنى قريظه روشن كنى .
آن گاه مىگويد : نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول خدا ( ص ) آمده عرضه داشت يا رسول اللَّه ! من در حالى مسلمان شدهام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبر ندارند ، حال هر دستورى مىفرمايى انجام دهم ، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم ، آن حضرت فرمود : از هر طريق بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مىتوانى ، چون جنگ خدعه و نيرنگ است ، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند .
نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بنى قريظه رفت ، و به ايشان گفت : من دوست شمايم ، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد ، چون مدينه ( يثرب ) شهر شماست ، و اموال و فرزندان و زنان شما در دسترس محمد ( ص ) قرار دارد ، و اما قريش و غطفان خانه و زندگى ايشان جاى ديگر است ، آنها آمدهاند و به شما وارد شدهاند ، اگر فرصتى به دست آورند ، آن را غنيمت شمرده ، و اگر فرصتى نيافتند ، و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مىگردند ، و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مىگذارند ، و شما