ببينيم بايد بلا درنگ منتقل به صفتى در مقابل آن شويم ، چون صفت كمال او از خداست ، و مقابل آن از خود اوست ، مثلا وقتى موجودى زنده مىبينيم ، منتقل مىشويم به اينكه او در ذات خود مرده است ، و يا اگر قادر مىبينيم ، مىفهميم كه او در ذاتش عاجز است ، پس صفت كمالى كه دارد محدود و مقيد به حالى و وصفى است كه در غير آن حال و وضع آن صفت را ندارد .
مثلا علم در موجودات و مخلوقات ، مطلق و غير محدود نيست ، بلكه محدود و آميخته با جهل است ، جهل به غير مسائل معلوم ، و همچنين حيات ، قدرت ، ملك ، عظمت و غير آن همه مقيد و محدودند .
ولى خداى سبحان كه افاضه كننده آن صفت كمال است ، صفت مذكور در او محدود نيست ، بلكه مطلق است ، و آميخته با ضدش نيست بلكه صرف و خالص ، است پس با علمش جهلى ، و با حياتش مماتى نيست ، پس خداى سبحان از آنچه غير او بدان متصف مىشود از صفات كمال - كه آميخته و محدود است - خزينه و نامحدود و خالصش را دارد .
تكرار مىكنم ، هر صفتى كه در خداى تعالى و مخلوقات او پيدا شود ، حد اعلايش و افضلش در خدا است ، و حد پايين و غير خالصش در غير اوست ، پس آنچه در غير اوست مفضول است نسبت به آنچه نزد اوست .
حال كه اين معنا روشن گرديد ، مىگوييم : اعاده اى كه متصف به آسانى است ( در وقتى كه قياس شود با انشايى كه نزد خلق است ) نزد خدا اهون است ، يعنى آسان محض است ، و خالص از صعوبت و مشقت است ، بخلاف آسانى نزد خلق ، كه در عين آسانى خالى از دشوارى نيست ، پس ديگر لازم نيست كه انشاء براى خدا سختتر از اعاده باشد ، براى اينكه مشقت و صعوبت مربوط به فعل است ، كه فعل هم تابع قدرت فاعل است ، هر چه قدرت كمتر باشد ، مشقت فعل بيشتر ، و هر چه قدرت بيشتر باشد ، مشقت فعل كمتر خواهد بود ، تا آنجا كه قدرت غير متناهى شود ، كه در آن صورت ديگر مشقتى تصور ندارد ، و چون قدرت خداى تعالى غير متناهى است ، هيچ عملى براى او مشقت ندارد ، هم چنان كه مستفاد از جمله « إِنَّ اللَّه عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » همين است ، چون وقتى خدا بر هر چيز قادر بود ، و قدرتش به هر چيز تعلق گرفت ، ديگر متناهى نخواهد بود - دقت فرماييد .
پس حاصل جواب اين شد كه اعاده خدا آسانترين اعاده ، و انشايش آسانترين انشاء ، و هر كمال ديگرش كاملترين كمال است .
* ( « وَلَه الْمَثَلُ الأَعْلى فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ » ) * - گفتيم كه اين جمله در مقام استدلال و
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 263
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٦٣