كردهاند به شعر شاعر كه گفته :
و عيرها الواشون أنى أحبها * و تلك شكاة ظاهر عنك عارها
يعنى سخنچينان محبوبه مرا سرزنش كردند به اينكه من او را دوست مىدارم و ننگ اين سرزنش از محبوبه من زايل شدنى است .
و معناى آيه اين است كه : « كفار از دنيا چيزهايى را مىدانند كه زايل و ناپايدار است » . و ليكن اين معنا كه براى كلمه « ظاهر » كردهاند ، معناى غير متداولى است .
* ( « أوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّه السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمًّى . . . » ) *
مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين ، و آنچه بين آن دو است ، - و خلاصه حق بودن همه عوالم محسوس - اين است كه : خلقت آن عبث و بى نتيجه نبوده ، كه موجود شود و بعد معدوم گردد ، و دوباره موجود گشته و سپس معدوم شود ، بدون اينكه غرضى و هدفى از آن منظور باشد ، پس خداى تعالى اگر عالم را خلق كرده به خاطر غايت و نتيجه اى بوده كه بر خلقت آن مترتب مىشده .
ممكن است گفته شود غايت و نتيجه خلقت هر جزء از عالم جزئى ديگر است ، كه بعد از آن موجود مىشود ، مانند فرزند كه بعد از پدر به وجود مىآيد ، پس هر موجود آينده اى خلف و نتيجه موجود قبلى خويش است . ليكن اين حرف صحيح نيست ، چون سراپاى عالم با همه اجزايش دائم الوجود نيست بلكه همه آن فانى و هالك است ، و قهرا بايد نتيجه و هدفى از خلقت آن در بين باشد ، كه آن نتيجه بعد از فناى آن هويدا مىشود ، و به همين جهت مىبينيم كه جمله : « خلق نكرد آسمانها و زمين و ما بين آن دو را مگر به حق » مقيد كرد به جمله : « و سرآمدى معين » .
پس معلوم مىشود هستى عالم تا مدتى معين است ، و بنا بر اين استفهام در آيه ، براى تعجب است ، و تعبير به تفكر در نفوس ، از باب به كار بردن كنايه است ، و معناى آن اين است كه : آيا اين قدر فراغت خاطر ندارند كه در اين مساله بينديشند ؟ و آن را در ذهن خود بياورند ؟
گويا كفار از بس سرگرم امور دنيا هستند ، و براى آن تلاش نموده ، و فكرشان پريشان است كه خود را هم فراموش كردهاند ، و در صورتى كه خود را در ذهن خود حاضر سازند ، در حقيقت در خويشتن خود قرار گرفتهاند ، آن وقت تفكرشان تفكرى با تمركز خواهد بود ، و فكرشان پراكنده و متفرق نخواهد بود ، پس آن وقت فكر ايشان را به سوى حق هدايت و به واقع امر ارشاد مىكند .