نه خود موجود خارجى ، حال مىگوئيم معناى بداهت حس اين است كه هيچ ترديدى نمىكنيم در اينكه آنچه حس مىكنيم در حس ما هست ، و اما محسوس يعنى آنكه از ما و از حس ما خارج ، است هر حكمى كه به وسيله حس خود در باره آن مىكنيم ناشى از حس ما نيست ، بلكه ناشى از فكر و نظر ما است ، اين است كه گفتيم : آنچه در باره حال موجودى خارجى معتقد مىشويم ناشى از فكر و نظر است ، نه از حس ، در علومى كه از حس محسوس بحث مىكند نيز بيان شده ، كه جهازات حواس به انواع گوناگونى در محسوسات تصرف مىكند .
اين نيز نزد ما از بديهيات است كه در خارج از ادراك ما اسبابى هست كه در نفوس ما تاثير مىكند ، و در نتيجه نفوس ما درك مىكند آنچه را كه درك مىكند و اين سبب گاهى خارجى است چون اجسامى كه به كيفيات و اشكالش با نفوس ما مرتبط است خارجى هستند ، و ما با حس خود صورتهايى از آنها را درك نموده و به كمك فكر و تجربه به پاره اى از خصوصياتش پى مىبريم ، و گاهى داخلى است مانند ترس شديد و ناگهانى كه باعث پيدا شدن صورتهاى هولناك و مهيب بر حسب اوهام و خاطراتى كه آدمى دارد در ذهنش پيدا مىشود .
و چه بسا مىشود كه در همه اين احوال انسان در تشخيصش و در احساس محسوس خارجى مصاب مىشود ، كه البته اغلب همين طور است ، و بسا هم مىشود كه در اين تشخيص خطا مىرود ، مانند كسى كه سراب را آب مىبيند ، و شبح را اشخاصى مىپندارد .
پس ، از همه آنچه گذشت معلوم شد كه مغايرت ميان حس و محسوس خارجى با اينكه فى الجمله اجتناب ناپذير است ولى فى نفسه باعث از ميان رفتن وثوق و بطلان اعتماد بر حس نمىشود ، زيرا مساله خطا و صواب در تشخيص ، دائر مدار حس به تنهايى نيست ، بلكه دائر مدار تجربه و نظر ، و يا غير آن است ، و نظر آن چيزى را مىپذيرد كه تجربه هم تصديقش كند .
و اما فساد جواب : بيانش اين است كه اين جواب تمام نمىشود مگر بعد از اينكه تسليم شويم كه حس ، خود محسوس خارجى را بعينه احساس مىكند و علم به محسوس فى نفسه مستند به خود حس است و تخلف هم نادر است .
از اشكال سوم بعضى « 1 » جواب دادهاند به اينكه تجسم ملك به صورت ساير حيوانات عقلا جائز است چيزى كه هست دليل نقلى بر فسادش قائم شده .
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 16 ، ص 76 .