وقتى مىگوئيم : « تمثل شىء لشىء فى صورة كذا » معنايش اين است كه چيزى براى چيز ديگرى به فلان صورت در آمد ، يعنى او آن را به صورت فلان چيز تصور كرد ، نه اينكه واقعا هم به آن صورت در آمده و چيز ديگرى شده باشد ، پس تمثل ملك به صورت بشر ، ظهور او براى بيننده به صورت بشر است ، نه اينكه ملك بشر بشود ، زيرا اگر معنايش اين باشد لازم مىآيد كه چيزى ، چيزى ديگر شود ، نه اينكه چيزى به صورت چيزى ديگر ظاهر شود و تمثل يابد .
در خصوص اين تمثل در تفسير كبير و غير آن به چند وجه اشكال شده است .
اول اينكه : جبرئيل به طورى كه از اخبار بر مىآيد شخصى عظيم الجثه است ، و چنين شخصى اگر بخواهد به قدر يك انسان معمولى كوچك شود يا بايد ما زاد از آن مقدارش ريخته شود در اين صورت ديگر جبرئيلى باقى نمىماند ، و اگر آن مقدار زائد ساقط نشود ، و در عين حال كوچك گردد ، تداخل لازم مىآيد ، كه يكى از محالات است .
دوم اينكه : اگر تمثل به طور كلى امرى ممكن باشد ، ديگر در هيچ موردى وثوق و اطمينانى باقى نمىماند ، و كسى قطع پيدا نمىكند كه مثلا اين شخصى كه الآن مىبيند همان فلانى است كه ديروز ديده ، چون ممكن است اين شخص بيگانه اى باشد كه به صورت او متمثل گشته .
سوم اينكه : اگر تمثل به صورت بشر ممكن و جائز باشد به صورت هر چيز ديگرى حتى پشه و حشرات نيز ممكن مىشود ، و اگر اين را هم ممكن بدانيم هر كسى مىتواند ادعاى ديدن جبرئيل را بكند ، و اين نيز باطل است .
چهارم اينكه : اگر تمثل جائز باشد ديگر به هيچ خبر ، حتى خبر متواتر هم نمىشود اعتماد كرد ، و مثلا در اينكه رسول خدا در جنگ بدر قتال كرد نيز مىشود تشكيك كرده و گفت : ممكن است او فلان شخص بوده كه به صورت رسول خدا مجسم شده .
اشكال اول را جواب دادهاند به اينكه اگر قائل باشيم كه جبرئيل جسم است ، چه مانعى دارد كه بگوئيم دو قسم اجزاء دارد ، يكى اجزاى اصلى است كه همان مقدارى است كه انسانها دارند ، و يكى اجزاء زيادى ، و هر وقت بخواهد مىتواند با اجزاى اصليش به صورت بشرى در آيد ، و اگر قائل باشيم كه اصلا جسم نيست ، بلكه از روحانيات است ، چه مانعى دارد كه گاهى به طورى كه در روايات آمده به جثه اى عظيم مجسم شود ، و گاهى به كالبدى كوچك .
ليكن خواننده عزيز بر ناتمامى اين جواب واقف است ، چون شق اول آن مبنى بر اين است كه تمثل عبارت باشد از يك دگرگونى واقعى ، يعنى شخص متمثل ، ذات و حقيقت
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 48
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٨