و شايد ندرت امثال اين حوادث باعث شده كه احتمال آن را در علوم عادى و مستند به حس مضر ندانند ، و شكى نكنند در اينكه زيد كه امروز آمده همان زيد ديروز است .
ولى خواننده عزيز مىداند كه اين پاسخ ماده اشكال را ريشه كن نمىكند ، براى اينكه همين كه امكان مغايرت ميان حس و محسوس را قبول كنيم اشكال وارد مىشود و مساله ندرت آن را حل نمىكند مگر اينكه ادعا كنيم كه اگر اين گونه موارد را علم مىناميم با اينكه در واقع علم و اطمينان نيست به خاطر غفلتى است كه در احتمال خلاف و شك و ترديد داريم ، و اين غفلت ناشى از ندرت مخالفت است . علاوه بر اين اگر مغايرت حس و محسوس جائز و ممكن باشد ، و در هر موردى احتمالش را بدهيم ، ديگر از كجا مىفهميم كه اين مغايرت نادر است ؟ ! . پس حق مطلب اين است كه اشكال دوم و جوابش هر دو از اصل فاسد است .
اما فساد اشكال ، براى اينكه اين اشكال وقتى درست است كه آنچه به حس ما ، در مىآيد عين واقعيت و خارجيت محسوس باشد ، نه صورتى از آن ، و كسى كه چنين بپندارد قطعا از معناى بديهى بودن احكام نيز حتى غفلت داشته ، و از اين هم غافل است كه تحميل حكم حس بر محسوس خارجى كار فكر و نظر است ، نه كار خود حس .
توضيح اينكه آنچه را كه حس از خارج مىگيرد صورت و عكسى از كيفيات و هياتهاى آن است ، كه تا حدى شبيه به خود آن است ، نه اينكه عين خارجى را حس كند و بعد از آنكه اين صورتگيرى مكرر شد با تجربه و نظر مىفهمد كه واقعيت و خارجيت آن موجود خارج نيز مطابق با آن صورتى است كه از آن گرفته است .
دليل بر اين معنا هم انواع مغايرتهايى است كه ميان حس و محسوس خارجى مشاهده مىكنيم ، و آنها را به غلطهاى حسى تعبير مىكنيم ، مانند كوچك ديدن شىء بزرگى را از دور ، و پائين ديدن بالا ، و مستقيم را مايل ، و متحرك را ساكن ، و همچنين عكس آن كه بر حسب اختلاف مناظر پديد مىآيد ، و همچنين ساير حواس هم چنان كه يك انسان را از دور كوچك مىبينيم ، و بعد از چند بار تكرار شدن و تجربه آموختن ، حكم مىكنيم كه اين انسان بسيار خرد نيز به اندازه ما است ، و خورشيد را به اندازه يك بشقاب مىبينيم ، و نيز مىبينيم كه به دور زمين مىچرخد ، ولى برهانهاى رياضى حس ما را تخطئه نموده اثبات مىكند كه آفتاب چند برابر بزرگتر از زمين است و بر خلاف آنچه ما حس مىكنيم زمين به دور خورشيد مىچرخد .
پس روشن شد كه آنچه در حقيقت محسوس ما است صورتى از موجود خارجى است ،
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 50
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٥٠