تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
بيرون مىآيد كلام ديگرى هست نفسى كه قائم به نفس متكلم است . و شعرى هم در اين باره انشاد كرده كه : ان الكلام لفى الفؤاد و إنما جعل اللسان على الفؤاد دليلا كلام در حقيقت در قلب است و زبان را دليل و بيانگر قلب كرده‌اند و كلامى كه از خداى تعالى متصف به قدم است كلام نفسى خدا است نه لفظى ، حرف صحيحى نيست براى اينكه اگر مقصودشان از كلام نفسى همان معناى كلام لفظى است و يا صورت علمى آن است كه بر لفظ منطبق شده ، در اين صورت برگشت معناى اين كلام به همان علم خواهد بود نه چيزى زائد بر علم و صفتى مغاير آن ، و اگر معناى ديگرى مقصود است كه ما هر چه به نفس خود مراجعه مىكنيم خبرى از چنين معنايى نمىيابيم ، و آن شعرى هم كه سروده‌اند براى يك بحث عقلى نه سودى دارد و نه زيانى ، چون بحث عقلى شانش اجل از اين است كه شعر را با آن به جنگ بيندازد .
* ( « وَأَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنْتُمْ تُبْصِرُونَ » ) * . كلمه « اسرار » در مقابل « اعلان » است ، كه آن به معناى نهفتن ، و اين به معناى بر ملا كردن است ، پس « اسرار نجوى » به معناى مبالغه در كتمان قول و نهان داشتن آن است ، چون اسرار به تنهايى معناى نجوى را مىدهد ، در نتيجه اسرار نجوى مبالغه را مىفهماند . و ضمير فاعلى در فعل « اسروا » ، به « ناس » بر مىگردد ، چيزى كه هست از آنجايى كه فعل مذكور فعل همه مردم ، و يا بيشتر مردم نبود ، چون افراد مستضعف و افراد بىطرف نيز در ميان مردم هستند ، لذا هر چند فعل را به جامعه مردم نسبت داده ، چون جامعه دچار غفلت و اعراض است ، و ليكن مطلب را با قيد * ( « الَّذِينَ ظَلَمُوا » ) * بيان فرمود ، پس اين جمله عطف بيانى است كه دلالت مىكند بر اينكه فعل مذكور « نجوى » از خصوص كسانى سر زده كه ستمكار بودند . و اما اينكه آنچه بيخ گوش هم مىگفته‌اند چه بوده ؟ جمله * ( « هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنْتُمْ تُبْصِرُونَ » ) * حكايت آن است ، حاصل معنا اينكه به صراحت رسول خدا ( ص ) را تكذيب نموده ، علنا مىگفته‌اند كه : او مانند شما يك فرد بشر است ، و قرآن او سحر است ، و هيچ يك از اين مطالب را پنهانى نمىگفتند ، ليكن قبل از علنى كردنش در مجلس مشورتى خود آن را نجوى مىكردند . خلاصه مجالسى سرى بر پا مىكردند كه در مقابل دعوت پيغمبر چه جواب دهند ؟ و سرانجام راهى نمىيافتند مگر آنكه آنچه گفتگو