فصل سوم
: ممكن است كلامى كه مورد بحث است از نظر هدف و غرضى كه در آن است يعنى از نظر كشف از معانى نهفته در ضمير ، و انتقال آن معانى به ضمير شنونده تجزيه تحليل شود و در نتيجه با آن تحليل ، كلام كه تا كنون امرى اعتبارى بود ، به امرى حقيقى و واقعى برگردد ، و آن عبارت باشد از همان كشف مكنونات درونى ، كه خود امرى است واقعى نه اعتبارى ، و اين تحليل در تمامى امور اعتبارى و يا حد اقل در بيشتر آنها جريان دارد ، و قرآن كريم هم همين معامله را با آنها كرده ، و امثال سجود ، قنوت ، طوع ، كره ، ملك ، عرش ، كرسى ، كتاب و غيره را حقايقى دانسته .
و بنا بر اين تحليل ، حقيقت كلام عبارت مىشود از كشف ضماير ، و به اين معنا هر معلولى براى علتش كلام خواهد بود ، چون با هستى خودش از كمال علت خود كشف مىكند ، كمالى كه اگر هستى معلول نبود ، هم چنان در ذات علت نهفته بود .
از اين هم دقيقتر اينكه بگوييم : هر صفت ذاتى براى هر چيزى ، كلام او است ، چون از مكنون ذات او كشف و پرده بردارى مىكند ، و اين همان معنايى است كه فلاسفه بر آن مىگويند كه : صفات ذات خداى تعالى ، چون علم و قدرت و حيات ، كلام خدايند ، و نيز عالم سراپايش كلام او است .
و اين نيز روشن است كه بنا بر اين تحليل ، قديم بودن ، يا حادث بودن كلام ، تابع سنخ وجودش خواهد بود ، علم الهى كه كلام او است به خاطر قديم بودن ذات خدا قديم است ، ولى زيدى كه ديروز نبود و امروز هست شد ، به خاطر اينكه از وجود پروردگارش كشف مىكند ، حادث است ، و وحى نازل بر رسول خدا ( ص ) بدان جهت كه تفهيم الهى است ، و تفهيم حادث است ، آن نيز حادث است ، ولى بدان جهت كه در علم خدا است - و علم او را كلام او دانستيم و علم صفت ذاتى او است - پس وحى نيز قديم است ، مانند علمش به همه چيز ، چه قديم و چه حادث .
فصل چهارم :
از فصول سه گانه گذشته اين معنا به دست آمد كه قرآن كريم را اگر بدان جهت در نظر بگيريم كه عبارت است از آياتى خواندنى ، و دلالت مىكند بر معانى ذهنى ، مانند ساير كلمات ، در اين صورت قرآن نه حادث است نه قديم ، بله به وساطت حدوث اصوات كه معنون به عنوان كلام و قرآنند حادث است .
و اگر بدان جهت در نظر گرفته شود كه معارفى است حقيقى و در علم خدا ، در اين صورت مانند علم خدا به ساير موجودات ، قديم خواهد بود ، چون خود خدا قديم است و به اين حساب اگر مىگوييم قرآن قديم است معنايش اين است كه علم خدا قديم است . هم چنان كه