تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
همچنين بعضى از سوره هاى قرآن به خاطر اينكه بعد از بعضى ديگر نازل شده نسبت به آنها جديد و نو است . جمله * ( « إِلَّا اسْتَمَعُوه » ) * استثنايى است مفرغ ( يعنى مستثنا منه آن ذكر نشده ) ، كه آن را از همه احوال آنان استثنا مىكند ، و جمله « استمعوه » حال ، و جمله * ( « وَهُمْ يَلْعَبُونَ » ) * و نيز جمله * ( « لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ » ) * دو حال است از ضمير جمع در « استمعوه » پس اين دو جمله دو حال به هم آميخته‌اند . كلمه « لعب » به معناى فعلى است كه منظم انجام بشود ولى غايت و هدفى جز خيال در آن نباشد ، مانند بازى بچه ها ، و كلمه « لهو » به معناى سرگرم شدن به چيزى و باز ماندن از امرى مهم است ، مثلا وقتى مىگويند : « ألهاه كذا » ، معنايش اين است كه فلان كار بيهوده او را از مهمش باز داشت ، و اگر آلات طرب را هم آلات لهو مىنامند ، به همين جهت است ، و لهو از صفات قلب است ، و لذا فرمود : * ( « لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ » ) * و دلها را لاهى خواند . و معناى آيه اين است كه هيچ ذكر جديدى به وسيله نزول از آسمان ، و ابلاغ رسول به ايشان در هيچ حالى از احوال نمىرسد مگر اينكه ايشان در حال لهو هستند ، يعنى در حالى هستند كه دلهايشان لاهى است ، و اگر آن ذكر را مىشنوند در آن حال مىشنوند ، و خلاصه معنا اين است كه : احداث ذكر و تجديد آن هيچ اثرى در آنان نمىگذارد ، و از اشتغال به لعب دنيا بازشان نداشته ، متوجه ما وراى آن نمىكند . و اين تعبير كنايه است از اينكه ذكر در هيچ حالى در آنان مؤثر نمىافتد ، نه اينكه بخواهد بگويد ذكر جديد در آنان اثر ندارد ولى ذكر قديم و كهنه اثر مىگذارد و چون مطلب روشن است مىگذريم . بعضى « 1 » از مفسرين به ظاهر اين آيه استدلال كرده‌اند بر اينكه : قرآن كريم حادث است و قديم نيست ولى اشاعره ظاهر آن را تاويل كرده‌اند به اينكه اگر ذكر را به وصف محدث توصيف فرموده از جهت نزول آن بوده چون نزول آن حادث است و اين منافات با قدم آن ندارد . ولى ظاهر آيه عليه ايشان حكم مىكند و اين بحث تتمه اى دارد كه اينك از نظر خوانندگان مىگذرد . گفتارى در چند فصل پيرامون معناى حدوث و قدم كلام گفتارى در پيرامون معناى حدوث و قدم كلام ( در ذيل آيهء : « ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ . . . » )
فصل اول
فصل اول : معناى اينكه كلام حادث مىشود و باقى مىماند چيست ؟ وقتى سخنى
هامش
( 1 ) تفسير فخر رازى ، ج 22 ، ص 140 .