و مراد از حساب - كه به معناى محاسبه خداى سبحان اعمال مردم را در روز قيامت است - خود حساب است نه زمان آن ، تا بگوييم « گفتن اينكه حساب نزديك شد نوعى مجاز گويى است و كلمه زمان در تقدير است » هر چند كه بعضى « 1 » از مفسرين بر آن اصرار ورزيدهاند . و بعضى « 2 » ديگر چنين توجيهش كرده كه : اصل در نزديكى و دورى زمان است و اگر اين دو كلمه را به حوادث هم نسبت مىدهيم باز به وساطت زمان است .
ولى غرض در مقام آيه متعلق به يادآورى خود حساب است نه روز حساب براى اينكه آنچه مربوط به اعمال بندگان مىشود حساب اعمال است و مردم مسئول پس دادن حساب اعمال خويشند و بدين جهت حكمت اقتضا مىكند كه از ناحيه پروردگارشان ذكرى بر آنان نازل شود و در آن ذكر ( و كتاب ) ، مسئوليت آنان را برايشان شرح دهد و بر مردم هم واجب است كه با جديت هر چه بيشتر به آنچه ذكر مىگويد گوش دهند و دلهاى خود را از آن غافل نسازند . بله اگر سياق كلام سياق بيان هولها و موقفهاى دشوار قيامت بود كه چه شكنجه ها و عذابها براى مجرمين آماده مىشود ، مناسبتر آن بود كه از قيامت ، به يوم الحساب تعبير كند و يا زمان را تقدير بگيرد و يا طورى ديگر كه زمان را بفهماند .
در جمله * ( « اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ » ) * مراد از « ناس » جنس مردم است يعنى مجتمع بشرى كه اكثرا آنان را در آن روز مشركين تشكيل داده بودند نه خصوص مشركين ، هر چند اوصافى كه براى مردم آن روز از غفلت و اعراض و استهزا و غير آن آورده اوصاف مشركين است ولى مقصود خصوص آنان نيست پس نسبت به « ناس » از قبيل نسبت بعض به كل دادن به طور مجاز نيست بلكه از باب نسبت حكم جامعه به خود جامعه دادن است به طور حقيقت و سپس استثنا بعضى كه آن حكم را ندارد و اين طور نسبت دادن يعنى نخست حكم را به جامعه نسبت دادن و سپس افرادى را كه آن حكم شاملشان نيست استثنا كردن آداب و روش قرآن كريم است هم چنان كه در امثال آيه « * ( وَأَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا ) * - سخنان بيخ گوشى خود را پنهان دارند » و آيه « * ( فَأَنْجَيْناهُمْ وَمَنْ نَشاءُ ) * - ايشان و هر كه را خواستيم نجات داديم » اين روش به كار رفته است . و كوتاه سخن اينكه : فرق است ميان اينكه نخست جامعه را موضوع حكمى قرار دهند و سپس افرادى را كه متصف به وصف جامعه نيستند اخراج كنند و ميان اينكه نخست اكثريت افراد را موضوع قرار دهند و سپس حكم را مجازا به همه نسبت دهند و آيه مورد بحث از قبيل اول است نه دوم .
هامش
( 1 ، 2 ) مجموعة من التفاسير ، ج 4 ، ص 234 .